نام کتاب: عشق در زمان وبا
روز بود: «رامونا»، بدون تو نمی توانم زندگی کنم.» شب داشت خاتمه می یافت. دست به بازیهای ممنوع نزد؛ آن هم با زنی که بارها به او حالی کرده بود که به خوبی نیمه پنهان ماه را می بیند. از آنجا خارج شد و پا به شهری متفاوت گذاشت، شهری آغشته به عطر آخرین گل های ماه ژوئن در خیابانی از جوانی خودش که در آن بیوه زنهایی سیاهپوش پس از مراسم نماز ساعت پنج از کلیسا خارج می شدند. گرچه در آن زمان او بود که پای به پیاده روی دیگری گذاشت و نه آنها، می خواست اشک خود را از نظر آنها پنهان کند. نه آن اشک های نیمه شبانه اش را، بلکه اشکهایی را که قورت داده بود. آری، اشکهایی مربوط به پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز
سنجش زمان را از دست داده بود. متوجه شد که بار دیگر بیدار شده است. خود را مقابل یک پنجره بزرگ و نورانی یافت. با صدای آمریکا ویکونیا که با مستخدمان توپ بازی می کرد، به جهان واقعیت برگشت. توی اتاق خواب مادرش بود. در بستر او دراز کشیده بود. گاه وقتی خیلی احساس تنهایی می کرد به این اتاق پناه می آورد. مقابل تختخواب آینه بزرگ رستوران دون سانچو را به دیوار آویخته بود. هر بار که از خواب بیدار می شد، تصویر فرمینا داثا را می دید که در آن منعکس شده است. متوجه شد که آن روز، شنبه است، چون راننده به دنبال آمریکا ویکونیا به شبانه روزی رفته بود. متوجه شد که بدون آن که ملتفت شده باشد، کمی خوابیده است. در خواب دیده بود که نمی تواند بخوابد، خوابش با چهره عصبانی فرمینا داثا پریشان شده بود. همان طور که داشت حمام می کرد در فکر بود که قدم بعدی او چه خواهد بود. آهسته لباس به تن کرد. بهترین کت و شلوارش را پوشید، به خود عطر زد و نوک سیل سفیدش را چرب کرد. وقتی از اتاق خواب پا به بیرون می گذاشت، از راهروی طبقه

صفحه 443 از 536