فلورنتینو آریثا حتی با نوشیدن چهار لیوان شراب نیز موفق نشده بود بر آشوب درونی خود پیروز شود. یک بند در باره گذشته اش حرف می زد. در باره خاطرات زیبای گذشته؛ مدت ها بود فقط در آن باره صحبت می کرد و بس. با رجوع به گذشته در جستجوی راهی بود تا دل خود را خالی کند. این مسئله برایش خیلی مهم بود، میخواست جان خود را از طریق دهان بیرون بکشد. با دیدن سحر که داشت از راه میرسید، به نحوی غیر مستقیم خود را به او نزدیک کرد. به نوعی که انگار بر حسب اتفاق باشد، از او پرسید: «اگر یک نفر از تو تقاضای ازدواج کند چه جوابی می دهی؟ همین طور که هستی، بیوه زن و با این سن و سال.» زن خندید،
خندهای سالخوردانه. به نوبه خود از او پرسید: «منظورت از آن بیوه زن اوربینوست، نه؟»
فلورنتینو آریثا همیشه فراموش می کرد که زنها هیچ وقت خود سؤال را در نظر نمیگیرند، بلکه به معنی دوپهلوی آن فکر می کنند. پرودنسیا پیتره هم بیش از زنهای دیگر چنان عادتی داشت. وحشتزده از سؤال او، با لحنی عادی گفت: «نه، منظورم تو بودی.» زن بار دیگر خندید و گفت: «برو مادر خدا بیامرزت را مسخره کن.» و بعد او را مجبور کرد تا اعتراف کند و آنچه را بگوید که می بایستی میگفت. چون می دانست که هیچ مردی نمی آید تا ساعت سه بعد از نیمه شب پس از مدت ها که او را ندیده بود، از خواب بیدارش کند تا با هم لیوانی شراب و نان و خیارشور بخورند. زن گفت: «آمدهای تا گریه کنی.»
فلورنتینو آریثا شکست خورده بر جای ماند. گفت: «به نظرم این دفعه داری اشتباه میکنی. من امشب بدین جا آمده ام تا با تو آواز بخوانم.»
«خیلی خوب، در این صورت بیا با هم آواز بخوانیم.» هر دو با هم با صدایی بسیار هماهنگ تصنیفی را آغاز کردند که مد
خندهای سالخوردانه. به نوبه خود از او پرسید: «منظورت از آن بیوه زن اوربینوست، نه؟»
فلورنتینو آریثا همیشه فراموش می کرد که زنها هیچ وقت خود سؤال را در نظر نمیگیرند، بلکه به معنی دوپهلوی آن فکر می کنند. پرودنسیا پیتره هم بیش از زنهای دیگر چنان عادتی داشت. وحشتزده از سؤال او، با لحنی عادی گفت: «نه، منظورم تو بودی.» زن بار دیگر خندید و گفت: «برو مادر خدا بیامرزت را مسخره کن.» و بعد او را مجبور کرد تا اعتراف کند و آنچه را بگوید که می بایستی میگفت. چون می دانست که هیچ مردی نمی آید تا ساعت سه بعد از نیمه شب پس از مدت ها که او را ندیده بود، از خواب بیدارش کند تا با هم لیوانی شراب و نان و خیارشور بخورند. زن گفت: «آمدهای تا گریه کنی.»
فلورنتینو آریثا شکست خورده بر جای ماند. گفت: «به نظرم این دفعه داری اشتباه میکنی. من امشب بدین جا آمده ام تا با تو آواز بخوانم.»
«خیلی خوب، در این صورت بیا با هم آواز بخوانیم.» هر دو با هم با صدایی بسیار هماهنگ تصنیفی را آغاز کردند که مد