آمده بودند. صدایی که بلاانقطاع از روز گذشته همچنان ادامه داشت. از بالکن خانهاش رژه افسران سوار بر اسب را دیده بود، بعد رژه رفتن مؤمنان، شاگردان مدارس، و سپس ماشین های سیاه رنگ مقامات مربوطه نامرئی. روی سر اسبهای کالسکه ای را با پر زینت داده بودند و زین و برگشان نیز طلایی بود. تابوت زردرنگ با پرچم پوشیده شده بود و جلوی یک توپ قدیمی قرار داشت. و در انتها نیز چندین و چند درشکه کهنه که به زحمت خود را سرپا نگاه داشته بودند تا بتوانند آن همه تاج گل را حمل کنند. رژه آنها کمی بعد از ساعت دوازده در زیر بالکن پرودنسیا پیتره به پایان رسیده بود که رگبار شروع شد و همه را پراکنده کرد.
زن گفت: «چه نحوه پوچی برای مردن.»
مرد گفت: «مرگ به هر حال طبع شوخی ندارد.»
بعد با لحنی دلسوزانه اضافه کرد: «آن هم در سن و سال ما.»
هر دو در بالکن مشرف به دریا نشسته بودند و ماه را تماشا می کردند که هاله دورش نیمی از آسمان را پوشانده بود. چراغ های رنگارنگ کشتی ها در خط افق دیده میشد. از نسیم لطیف و خوشبوی پس از طوفان لذت می بردند، شراب می نوشیدند و قطعات خیارشور را روی برش نان هایی می گذاشتند که پرودنسیا پیتره می رفت و در آشپزخانه از قرص نان محلی می برید و می آورد. بعد از آن که بیوه زن بدون فرزندی شده بود که فقط سی و پنج سال از عمرش می گذشت، آن دو شبهای بسیاری را با هم گذرانده بودند. فلورنتینو آریثا در دورانی با او آشنا شده بود که زن حاضر و آماده بود تا دعوت هر مردی را بپذیرد، حتی حاضر بود مردها را برای ساعتی کرایه کند. رابطه ای را برقرار کردند که از آنچه امکان پذیر بود، جدی تر و طولانی تر شد.
زن با وجود این که هرگز اشاره ای نکرده بود ولی آرزو داشت به هر
زن گفت: «چه نحوه پوچی برای مردن.»
مرد گفت: «مرگ به هر حال طبع شوخی ندارد.»
بعد با لحنی دلسوزانه اضافه کرد: «آن هم در سن و سال ما.»
هر دو در بالکن مشرف به دریا نشسته بودند و ماه را تماشا می کردند که هاله دورش نیمی از آسمان را پوشانده بود. چراغ های رنگارنگ کشتی ها در خط افق دیده میشد. از نسیم لطیف و خوشبوی پس از طوفان لذت می بردند، شراب می نوشیدند و قطعات خیارشور را روی برش نان هایی می گذاشتند که پرودنسیا پیتره می رفت و در آشپزخانه از قرص نان محلی می برید و می آورد. بعد از آن که بیوه زن بدون فرزندی شده بود که فقط سی و پنج سال از عمرش می گذشت، آن دو شبهای بسیاری را با هم گذرانده بودند. فلورنتینو آریثا در دورانی با او آشنا شده بود که زن حاضر و آماده بود تا دعوت هر مردی را بپذیرد، حتی حاضر بود مردها را برای ساعتی کرایه کند. رابطه ای را برقرار کردند که از آنچه امکان پذیر بود، جدی تر و طولانی تر شد.
زن با وجود این که هرگز اشاره ای نکرده بود ولی آرزو داشت به هر