نام کتاب: عشق در زمان وبا
پرودنسیا پیتره علامت خراش کشیدن او را به روی در فراموش نکرده بود؛ مثل زمانی که جوان بودند، خیال می‌کردند هنوز هم جوانند، اما مدت ها بود که دیگر جوان نبودند. بدون سؤال در را گشود. خیابان هنوز تاریک بود و مرد هم تقریبا در تاریکی فرو رفته بود، با کت و شلوار مشکی و کلاه ماهوتی و چتر خفاشی که از بازویش آویزان بود. زن دیگر در تاریکی چشمش نمی دید، ولی به هر حال از انعکاس نور چراغ خیابان روی قاب فلزی عینک، او را شناخت. به نظر قاتلی می رسید که دستهایش هنوز خون آلود باشد.
مرد گفت: «یک یتیم بی چاره را به خانه راه می دهید؟»
تنها جمله ای بود که موفق شد بر زبان بیاورد، آن هم فقط برای این که حرفی زده باشد. متعجب مانده بود که او از آخرین مرتبه ای که همدیگر را دیده بودند، چقدر پیر شده است، ولی متوجه شد که زن نیز خود او را به همان نحو می بیند. دلش را به این خوش کرد که لحظه ای بعد، وقتی حیرت اولیه دوجانبه شان فرو بنشیند، علایم گذشت زمان را روی یکدیگر کمتر می بینند و یکدیگر را دوباره مثل زمانی می بینند که با هم آشنا شده و هر دو جوان بودند: چهل سال قبل.
زن گفت: «چنان لباس پوشیده ای که انگار قرار است به تشیع جنازه بروی.»
واقعیت داشت. خود زن نیز مثل تمام شهر از ساعت یازده پشت پنجره ایستاده بود تا مراسم باشکوه تشییع جنازه را تماشا کند؛ مراسمی که پس از مرگ اسقف اعظم د لوتا، نظیرش دیده نشده بود. صدای شلیک پیاده نظام او را از خواب بعداز ظهر بیدار کرده بود. صدای شلیکی که زمین را می لرزاند، صدای ارکسترهای مختلف، صدای سرودهای مذهبی برای ختم و صدای ناقوسهای تمام کلیساهای شهر که همه با هم به صدا در

صفحه 439 از 536