نام کتاب: عشق در زمان وبا
که با یک طوفان نوح روبرو می‌شود حمایت زنی را کم دارد. آن وقت از جلوی شبانه روزی رد شد. می خواست حمایت کسی را به دست آورد که قابل دسترس باشد. متوجه شد که در آن ردیف طولانی پنجره های اتاق خواب‌ها، پنجره اتاق خواب آمریکا ویکونیا روشن است. خیلی به خود فشار آورد تا نگذارد جنون خاص پیرمردان بر وجودش مسلط شود و در ساعت دو بعد از نیمه شب دختربچه را از آنجا ندزدد و همراه نبرد؛ دختر بچه ای نیمه خفته در میان رختخوابی که هنوز بوی گهواره می داد.
درست در طرف دیگر شهر، لئونا کاسیانی وجود داشت. تنها و آزاد و بدون شک حاضر و آماده برای تسلی دادن او، در ساعت در نیمه شب، سه نیمه شب، در هر ساعت و هر موقعیت. اولین مرتبه نبود که دلش می خواست پیش او برود و در خانه اش را بزند. در صحرای برهوت شبهای بی خوابی بارها به این فکر افتاده بود، اما می دانست که او زنی است بسیار باهوش، ضمن این که همدیگر را بیشتر از آن دوست داشتند که بتوانند در هم کلاه بگذارند. اگر پیش او می رفت تا سر در دامنش بگذارد و اشک بریزد، باید دلیل کارش را به او می گفت. بعد از مدتی تأمل، مثل کسانی که در خواب راه می روند، در شهر متروک به راه افتاد و به این نتیجه رسید که در آن موقعیت هیچ کس بهتر از پرودنسیا پیتره، همان بیوه دوباره، نمی تواند تسلایش بدهد. آن بیوه زن ده سال از او جوانتر بود. در قرن گذشته با هم آشنا شده بودند و دلیل این که دیگر همدیگر را ملاقات نمی کردند این بود که زن نمی خواست خود را با آن شکل و قیافه نشان او بدهد. نیمه کور و بر لب پرتگاه فرسودگی. تا به یاد او افتاد، به خانه خودش در خیابان پنجره ها برگشت، دو بطری شراب غلیظ و یک شیشه خیار شور را در کیسه گذاشت و به راه افتاد تا به خانه او برود. بدون آن که فکر کند او هنوز در همان خانه است؟ تنهاست؟ زنده است؟

صفحه 438 از 536