نام کتاب: عشق در زمان وبا
بود. بی اراده به این مسائل فکر می کرد و هر چه بیشتر فکر می کرد، غیظش شدیدتر می شد و با شدیدتر شدن غیظش، بیشتر به او فکر می کرد. آنقدر که به مرحله غیرقابل تحمل رسید. مغزش دیگر تاب تحمل نداشت. آن وقت پشت میز تحریر شوهر مرده اش نشست و برای فلورنتینو آریثا نامه ای سه صفحه ای نوشت. نامه ای بسیار غیر منطقی. چنان پر از ناسزا و تهمت های نامربوط که از اراده اش در انجام پست ترین عمل زندگی طولانی اش دلش خنک شد.
آن سه هفته برای فلورنتینو آریثا نیز با عذاب گذشته بود. شبی که عشق خود را به فرمینا داثا بازگو کرده بود، سرگردان خیابانهایی شد که با رگبار بعدازظهر ناهموار شده بودند. از خود می پرسید اکنون که بعد از بیش از پنجاه سال آن ببر حمله‌ور را به قتل رسانده است، با پوست آن چه کند. تمام شهر را آب برداشته بود و نزدیک بود سیل بیاید. ماموران شهرداری سخت مشغول فعالیت بودند. در بعضی از خانه های آب گرفته مردها و زنهایی نیمه عریان داشتند آنچه را که به خواست خدا برایشان باقی مانده بود، از دست سیل نجات می دادند. فلورنتینو آریثا فکر می کرد که آن فاجعه عمومی به فاجعه خود او مربوط است. باد خوابیده بود و ستارگان جزایر کارائیب همه سر جای خود بودند. ناگهان در لحظه ای سکوت بین صدای فریاد بقیه، فلورنتینو آریثا صدای مردی را شناخت که سالیان سال پیش، او و لئونا کاسیانی آوازش را شنیده بودند. درست در همان ساعت و همان گوشه خیابان «از روی پل خیس از قطرات اشک برگشتم.» تصنیفی که در آن شب برای او از مرگ خبر می داد.
هرگز مثل آن شب دلش برای مادرش، ترانزیتو آریثا، تنگ نشده بود. برای کلمات عاقلانه او، برای سر او که به سر ملکه شوخ طبع می ماند و با گل های مصنوعی زینت داده می شد. می دید که خارج از اراده اش، هر بار

صفحه 437 از 536