نام کتاب: عشق در زمان وبا
همان شخص قبلی است. از آه کشیدن ئیلده براندا تعجب می کرد. دختردایی همراه با آه می گفت: «مردک بیچاره! چقدر زجر کشیده است.»
اما او مدت ها بود که بدون زجر می دیدش. سایه ای بود که برایش پاک و محو شده بود.
ولی وقتی از فلورس دِ ماریا برگشته و آن شب او را در سینما دیده بود، حس می کرد که چیز عجیبی در قلبش به وجود آمده است. تعجب او به خاطر این نبود که او را همراه زنی دیده بود، آن هم زنی سیاهپوست، بلکه از این تعجب کرده بود که چقدر خوب مانده است، چه رفتار ساده و آرامی دارد. آن وقت به این فکر افتاد که شاید خود اوست که پس از آن هجوم پریشان کننده دوشیزه لینچ به زندگی خصوصی اش، عوض شده است. متوجه شد که بیش از بیست سال است با چشم دیگری به او می‌نگرد، با نگاهی پر از شفقت. شب ختم شوهرش، دیدن او در آنجا به نظرش خیلی عادی رسیده بود، آن را به حساب پایان طبیعی یک کینه گذاشته بود. یک عفو و چشم پوشی بود. به همین دلیل از تکرار نمایشی و پیش بینی نشده آن عشق خشمگین شده بود. به خاطر عشقی که برای خود او وجود نداشت. آن هم اکنون در سنی که برای او و فلورنتینو آریثا دیگر نمی شد از زندگی انتظاری داشت.
غیظ کشنده حاصل از آن برخورد غیرمترقبه، حتی بعد از سوزاندن سمبولیک جسد شوهرش، در او باقی ماند. نمی توانست جلوی خشمی را بگیرد که روز به روز گسترش می یافت و به این طرف و آن طرف شاخه می‌دواند. بدتر از آن می‌دید حافظه اش که با خاطرات شوهر مرده‌اش آرامش یافته بود، به مرور و به طرزی ظالمانه با دشت‌های پر از گل شقایقی پوشیده می شود که خاطرات فلورنتینو آریثا در آن مدفون شده

صفحه 436 از 536