مدام برای گذشته احساس دلتنگی می کرد. برای اثبات آن دلتنگی نیز عکسی همراه آورده بود که آن دو را در لباس خانم های عهد گذشته نشان می داد؛ همان عکسی که عکاس بلژیکی از آنها انداخته بود؛ در همان بعدازظهری که خوونال اوربینوی جوان تیر خلاص را بر سر فرمینا داثا فرو آورده بود. عکس خود او گم شده بود و عکس متعلق به ئیلده براندا هم رنگ و رویش رفته بود، ولی هر دوی آنها خود را از میان آن مه نومید شناختند: خوشگل و جوان دیگر هرگز بدان شکل برنمی گشتند.
برای ئیلده براندا غیرممکن بود که نتواند درباره فلورنتینو آریثا حرف بزند. از همان ابتدا سرنوشت خود را با او یکسان دیده بود. او را در روزی به خاطر می آورد که اولین تلگراف خود را فرستاده بود. خاطره او در قلبش ثابت مانده بود. مثل یک گنجشک کوچولو غمگین بود. در فراموشی دیگران از یاد رفته بود. فرمینا داثا برعکس، او را بارها دیده بود، طبعا بدون آنکه حرفی با هم رد و بدل کنند. نمی توانست درک کند که این مرد همان اولین عشق اوست. همیشه از او خبر می رسید. درست مثل اخبار افراد سرشناس شهر که دیر یا زود به گوش همه می رسید. پشت سرش حرف می زدند، می گفتند ازدواج نکرده است چون عادات دیگری دارد. ولی او به این حرفها وقعی نگذاشته بود، هم به خاطر این که هیچ وقت شایعات را باور نمی کرد و به آنها اهمیت نمی داد و هم به خاطر این که آن مسئله را در باره مردهای بی شمار دیگری نیز میگفتند که بسیار هم مرد بودند. برعکس چیزی که به نظر او عجیب می رسید این بود که چگونه فلورنتینو آریثا در پوشیدن آن البسه صوفیانه اصرار می ورزد. از آن ادوکلن های عجیب و غریب استفاده میکند و بعد از آن که در زندگی به مقام بالا رسیده و مورد احترام همگانی قرار گرفته است باز هم به حالت معمایی خود ادامه میدهد. نمی توانست باور کند که او،
برای ئیلده براندا غیرممکن بود که نتواند درباره فلورنتینو آریثا حرف بزند. از همان ابتدا سرنوشت خود را با او یکسان دیده بود. او را در روزی به خاطر می آورد که اولین تلگراف خود را فرستاده بود. خاطره او در قلبش ثابت مانده بود. مثل یک گنجشک کوچولو غمگین بود. در فراموشی دیگران از یاد رفته بود. فرمینا داثا برعکس، او را بارها دیده بود، طبعا بدون آنکه حرفی با هم رد و بدل کنند. نمی توانست درک کند که این مرد همان اولین عشق اوست. همیشه از او خبر می رسید. درست مثل اخبار افراد سرشناس شهر که دیر یا زود به گوش همه می رسید. پشت سرش حرف می زدند، می گفتند ازدواج نکرده است چون عادات دیگری دارد. ولی او به این حرفها وقعی نگذاشته بود، هم به خاطر این که هیچ وقت شایعات را باور نمی کرد و به آنها اهمیت نمی داد و هم به خاطر این که آن مسئله را در باره مردهای بی شمار دیگری نیز میگفتند که بسیار هم مرد بودند. برعکس چیزی که به نظر او عجیب می رسید این بود که چگونه فلورنتینو آریثا در پوشیدن آن البسه صوفیانه اصرار می ورزد. از آن ادوکلن های عجیب و غریب استفاده میکند و بعد از آن که در زندگی به مقام بالا رسیده و مورد احترام همگانی قرار گرفته است باز هم به حالت معمایی خود ادامه میدهد. نمی توانست باور کند که او،