نام کتاب: عشق در زمان وبا
وقت تحت تأثیر دلتنگی، خود را به دست خاطرات آن ایام و آن عشق غیرواقعی سپرد. سعی داشت در خاطره خود مسائل را به صورت واقعی به یاد آورد. باغ ملی کوچک آن زمان، درختان بادام که شاخه هایشان شکسته بود، نیمکتی که او عاشقانه رویش می نشست. از آن همه چیز، هیچ چیز بر جای نمانده بود. همه چیز تغییر شکل داده بود، درخت ها را با فرش برگهای زردرنگشان ریشه کن کرده بودند، در جای مجسمه قهرمان بدون سر، مجسمه ای با لباس رسمی گذاشته بودند؛ مجسمه کسی بدون نام و نشان، بدون تاریخ و بدون آن که حضورش در آنجا معنی
خاصی داشته باشد. آن هم روی پایه ای که دستگاه کنترل اداره برق محله روش کار گذاشته شده بود. خانه او که عاقبت سالهای سال پیش به فروش رفته بود، در دست دولت موقت تکه تکه فرو می ریخت.
یادآوری فلورنتینو آریثا در آن دوره برایش چندان آسان نبود. بین آن جوانک محجوب و سر به زیر که در زیر باران آن طور آسیب پذیر به نظر می رسید با پیرمرد لجوج کنونی تفاوت فاحشی وجود داشت. پیرمردی موریانه زده که بدون هیچ گونه احترامی به درد و غم او، وجودش را به آتش کشیده و نفس کشیدنش را سلب کرده بود.
ئیلده براندا سانچز، بعد از آن که او به خاطر مسئله دوشیزه لینچ، در مزرعه فلورس د ماریا پیشش رفته بود، به دیدنش آمده بود. پیر و چاق و خوشحال آمده بود. پسر ارشدش همراهی اش می کرد که مثل پدرش در ارتش درجه سرهنگی داشت و پدر طردش کرده بود، آن هم به خاطر شرکت در قتل عام کارگرهای شرکت موز سان خوآن دلا سیتاگا۔ دختردایی و دختر عمه اغلب به دیدار همدیگر می رفتند و ساعت ها را با هم می گذراندند. زمانی را به یاد می آوردند که با هم آشنا شده بودند. ئیلده براندا سانچز در آخرین دیدار خود، بیش از همیشه پیر شده بود و

صفحه 434 از 536