نام کتاب: عشق در زمان وبا
به خاطر آورد که انگار نمرده باشد. البته می دانست که صبح ها موقع بیدار شدن ناراحت خواهد بود، ولی می دانست که روز به روز از ناراحتی اش کاسته خواهد شد.
در واقع، در پایان هفته سوم، متوجه اولین نور شد. همان طور که آن نور وسعت می گرفت و روشن تر می شد به همان اندازه هم می دید که در زندگی اش شبحی وجود دارد که نمی گذارد به دل راحت زندگی کند. آن شبح قابل ترحم کسی نبود که در باغ انجیل نویسان در انتظارش می نشست و از وقتی پیر شده بود گاه با رقتی در دل به یادش می آورد، شبح نفرت انگیز کسی بود که فراک جلادها را به تن داشت و کلاهخودش را به دست گرفته و روی قلبش می فشرد، فردی گستاخ که چنان آشفته‌اش ساخته بود که فکرنکردن درباره اش غیرممکن شده بود. از همان زمانی که در هیجده سالگی او را طرد کرده بود، اعتقاد پیدا کرده بود که در قلب او نفرتی تولید کرده است که با گذشت زمان نه تنها فروکش نمی کند، بلکه مدام افزایش می یابد. مدام به آن نفرت فکر کرده بود. نزدیک شدن شبح را پیش بینی می کرد و از دیدنش معذب می شد و چنان به وحشت می افتاد که نمی توانست بر خود مسلط شود. شبی که او بار دیگر به عشق خود سوگند خورد، آن هم در زمانی که تاج های گل های معطر سوگواری شوهرش هنوز در خانه بودند، تصور کرد که آن همه گستاخی، بدون شک اولین قدم در گرفتن انتقام است.
از این که می دید دارد با سماجت او را به یاد می آورد از دست خودش کلافه شده بود. وقتی روز بعد از مراسم تشییع جنازه از خواب بیدار شد و دید که دارد به او فکر می کند، با اراده ای راسخ توانست او را از حافظه اش بیرون کند، ولی غیظش تمامی نداشت. به زودی متوجه شد که درست همان اراده فراموش کردن او باعث می شود بیشتر به یادش بیاورد. آن

صفحه 433 از 536