بود، خوش جنس ترین کفش ها و کلاه هایی که خیلی بیشتر از تصاویر او، به او شباهت داشتند، صندلی گهواره ای خواب بعدازظهر، همان که آخرین بار از رویش بلند شده بود تا به سوی مرگ برود. اشیای بی شماری که به آنها وابسته بود و جزئی از زندگی او به حساب می آمدند. سوزاندن همه اینها را مصممانه، بدون لحظه ای تردید انجام داد. مطمئن بود که شوهرش نیز با آن جریان موافق است و آن هم نه صرفا به خاطر مسائل بهداشتی. شوهرش اغلب به او گفته بود که میل دارد بعد از مرگ جسدش را بسوزانند. نمی خواست در تابوت چوبی تاریک و بدون محفظه محبوس شود، ولی ایمان مذهبی اش مانع چنین عملی بود. با این حال شهامت به خرج داده و از اسقف اعظم سوالاتی کرده بود. خدا را چه دیدی؟ ولی اسقف مخالفت کرده بود. بیخودی دلش را خوش کرده بود، چون کلیسا اجازه نمی داد در قبرستان کوره وجود داشته باشد، حتی برای کسانی که کاتولیک نبودند. ساختن کوره به فکر هیچ کس نرسیده بود مگر به فکر خوونال اوربینو. فرمینا داثا وحشت شوهرش را به یاد داشت. حتی در آن شلوغی ساعات اول به خاطر آورد و به نجارها سفارش کرد در تابوت لااقل یک محفظه نور بر جای بگذارند.
با این همه، آتش سوزی، بیهوده بود. چندی نگذشت که متوجه شد خاطره شوهر مرده اش همان طور که در مقابل گذشت ایام مصونیت داشت از آتش هم صدمه ای نمی دید. حتی بدتر از آن، پس از خاکستر شدن لباسها، متوجه شد که نه تنها دلش برای چیزهایی که در او دوست داشت، تنگ شده است، برای چیزهایی که در او دوست نداشت هم دلتنگ است؛ مثلا برای آن همه سر و صدا کردنش بعد از بیدار شدن۔ خاطرات سبب شدند بتواند از مرداب سوگواری پا به بیرون بگذارد. علاوه بر آن تصمیم گرفت برای ادامه زندگی، شوهر مرده اش را به نحوی
با این همه، آتش سوزی، بیهوده بود. چندی نگذشت که متوجه شد خاطره شوهر مرده اش همان طور که در مقابل گذشت ایام مصونیت داشت از آتش هم صدمه ای نمی دید. حتی بدتر از آن، پس از خاکستر شدن لباسها، متوجه شد که نه تنها دلش برای چیزهایی که در او دوست داشت، تنگ شده است، برای چیزهایی که در او دوست نداشت هم دلتنگ است؛ مثلا برای آن همه سر و صدا کردنش بعد از بیدار شدن۔ خاطرات سبب شدند بتواند از مرداب سوگواری پا به بیرون بگذارد. علاوه بر آن تصمیم گرفت برای ادامه زندگی، شوهر مرده اش را به نحوی