از خود می پرسید که کدام یک از آنها بیشتر مرده اند. شوهری که مرده بود یا زنی که زنده رها شده بود.
بی اختیار از شوهرش که آن طور در میان دریایی تاریک رهایش کرده بود، کینه به دل گرفته بود. هر چیزی گریه اش را در می آورد: پیژامای او در زیر نازبالش، آن دمپایی که همیشه به نظرش مثل دمپایی مریضها بود، خاطره تصویر لباس درآوردن او در آینه وقتی که خودش قبل از خواب گیسوانش را شانه می زد، بوی پوست بدنش که تا مدتها پس از مرگش روی پوست او مانده بود. کارهایش را نیمه کاره رها می کرد و با دست به پیشانی میکوفت، چون ناگهان چیزی به فکرش می رسید که فراموش کرده بود به او بگوید. سؤالات روزانه بی شماری به فکرش می رسید که فقط او میتوانست جواب بدهد. یک بار چیزی گفته بود که برایش غیرقابل تصور بود؛ گفته بود کسانی که دست و پایشان را از دست میدهند، درد را حس می کنند؛ انقباض و قلقلک را در پایی که دیگر وجود ندارد. حالا او هم بدون شوهرش همان حس را داشت. او را در جایی حس میکرد که نبود.
با بیدار شدن از خواب، در اولین صبح بیوه زنی، در بستر غلتی زد و قبل از آن که چشمانش را باز کند، حرکتی کرد تا راحت تر به خواب ادامه دهد، و درست در همین لحظه دید شوهرش مرده است؛ درست در همین لحظه متوجه شد که برای اولین بار شوهرش شب را در جای دیگری گذرانده و به خانه برنگشته است. علامت بعدی سر میز غذا بود. نه به خاطر این که تنها سر میز نشسته بود بلکه چون می دید و به خوبی حس می کرد که سر میز همراه کسی نشسته است که دیگر وجود ندارد. منتظر ماند تا دخترش افلیا با شوهر و سه دختر بچه اش از نیو اورلئان بیاید، تا بتواند بار دیگر سر میز غذا بنشیند و چیزی به دهان بگذارد. البته نه آن
بی اختیار از شوهرش که آن طور در میان دریایی تاریک رهایش کرده بود، کینه به دل گرفته بود. هر چیزی گریه اش را در می آورد: پیژامای او در زیر نازبالش، آن دمپایی که همیشه به نظرش مثل دمپایی مریضها بود، خاطره تصویر لباس درآوردن او در آینه وقتی که خودش قبل از خواب گیسوانش را شانه می زد، بوی پوست بدنش که تا مدتها پس از مرگش روی پوست او مانده بود. کارهایش را نیمه کاره رها می کرد و با دست به پیشانی میکوفت، چون ناگهان چیزی به فکرش می رسید که فراموش کرده بود به او بگوید. سؤالات روزانه بی شماری به فکرش می رسید که فقط او میتوانست جواب بدهد. یک بار چیزی گفته بود که برایش غیرقابل تصور بود؛ گفته بود کسانی که دست و پایشان را از دست میدهند، درد را حس می کنند؛ انقباض و قلقلک را در پایی که دیگر وجود ندارد. حالا او هم بدون شوهرش همان حس را داشت. او را در جایی حس میکرد که نبود.
با بیدار شدن از خواب، در اولین صبح بیوه زنی، در بستر غلتی زد و قبل از آن که چشمانش را باز کند، حرکتی کرد تا راحت تر به خواب ادامه دهد، و درست در همین لحظه دید شوهرش مرده است؛ درست در همین لحظه متوجه شد که برای اولین بار شوهرش شب را در جای دیگری گذرانده و به خانه برنگشته است. علامت بعدی سر میز غذا بود. نه به خاطر این که تنها سر میز نشسته بود بلکه چون می دید و به خوبی حس می کرد که سر میز همراه کسی نشسته است که دیگر وجود ندارد. منتظر ماند تا دخترش افلیا با شوهر و سه دختر بچه اش از نیو اورلئان بیاید، تا بتواند بار دیگر سر میز غذا بنشیند و چیزی به دهان بگذارد. البته نه آن