خیابان پنجره ها در گودال آبی که در ورودیه جمع شده بود، نامهای شناور دید و بلافاصله روی پاکت خیس دستخط سلطنتی او را شناخت. دستخطی که همه تغییرات زندگی موفق نشده بودند تغییرش بدهند. حتی به نظرش رسید که دارد بوی عطر شبانه گل های گاردنیای پلاسیده را می شنود. چون از همان لحظه اول وحشت قلبش همه چیز را به او بازگو کرده بود. آن نامه، نامه ای بود که او بدون لحظه ای مکث، بیش از نیم قرن انتظارش را می کشید.