بود. از خانه عزادار خارج شده و دیده بود که فرمینا را با غمی که خودش هم در دل داشت، پشت سر تنها گذاشته است. ولی کار دیگری از عهده اش برنمی آمد؛ میدانست که آن شب ظالمانه، در تقدیر هر دوی آنها نوشته شده بود.
طی دو هفته بعد حتی یک شب هم موفق نشد چشم بر هم بگذارد. دیوانه وار از خود سؤال می کرد که فرمینا داثا بدون او در کجاست؟ به چه فکر می کند؟ در سال های باقی مانده عمرش، با وزنه وحشتناکی که او در دستانش رها کرده بود، چه خواهد کرد؟ دچار چنان پیوستی شد که شکمش مثل طبل باد کرد. مجبور شد به روشهایی متوسل شود که مثل تنقیه لذت بخش نبودند. تمام مشکلات سنین پیری که از بحبوحه جوانی به آنها عادت کرده و همیشه خیلی بهتر از همسن و سالانش تحملشان کرده بود، ناگهان همه با هم دست به یکی کرده و به او حمله کرده بودند. روز چهارشنبه بعد از یک هفته غیبت به اداره رفت. لئونا کاسیانی از دیدن رنگ پریده و حالت عاجزانهاش، سخت متوحش شد. ولی او خیالش را راحت کرد: «به خاطر بیخوابی است، از همان بی خوابی های همیشگی و بار دیگر زبان خود را گاز گرفت تا واقعیت از شکاف های فراوان قلبش بیرون نزند. باران یکنواخت بارید و لحظه ای آفتاب نشد تا فرصتی برای فکر کردن به دست آورد. یک هفته هذیانی دیگر را نیز گذراند، بدون آن که موفق شود تمرکز کند. بد غذا می خورد و بدتر از آن می خوابید. در انتظار علاماتی بود تا راه نجات را بیابد. با این حال از روز جمعه به بعد، ناگهان گرفتار آرامشی بی دلیل شد. آن را به حساب این گذاشت که هیچ خبر تازه ای رخ نمیدهد و آنچه در زندگی انجام داده بود، همه بیهوده بودند. تسلیم شده بود. دیگر نمی دانست چگونه به زندگی ادامه دهد. سرانجام کار فرا رسیده بود. ولی روز دوشنبه با رسیدن به خانه خود در
طی دو هفته بعد حتی یک شب هم موفق نشد چشم بر هم بگذارد. دیوانه وار از خود سؤال می کرد که فرمینا داثا بدون او در کجاست؟ به چه فکر می کند؟ در سال های باقی مانده عمرش، با وزنه وحشتناکی که او در دستانش رها کرده بود، چه خواهد کرد؟ دچار چنان پیوستی شد که شکمش مثل طبل باد کرد. مجبور شد به روشهایی متوسل شود که مثل تنقیه لذت بخش نبودند. تمام مشکلات سنین پیری که از بحبوحه جوانی به آنها عادت کرده و همیشه خیلی بهتر از همسن و سالانش تحملشان کرده بود، ناگهان همه با هم دست به یکی کرده و به او حمله کرده بودند. روز چهارشنبه بعد از یک هفته غیبت به اداره رفت. لئونا کاسیانی از دیدن رنگ پریده و حالت عاجزانهاش، سخت متوحش شد. ولی او خیالش را راحت کرد: «به خاطر بیخوابی است، از همان بی خوابی های همیشگی و بار دیگر زبان خود را گاز گرفت تا واقعیت از شکاف های فراوان قلبش بیرون نزند. باران یکنواخت بارید و لحظه ای آفتاب نشد تا فرصتی برای فکر کردن به دست آورد. یک هفته هذیانی دیگر را نیز گذراند، بدون آن که موفق شود تمرکز کند. بد غذا می خورد و بدتر از آن می خوابید. در انتظار علاماتی بود تا راه نجات را بیابد. با این حال از روز جمعه به بعد، ناگهان گرفتار آرامشی بی دلیل شد. آن را به حساب این گذاشت که هیچ خبر تازه ای رخ نمیدهد و آنچه در زندگی انجام داده بود، همه بیهوده بودند. تسلیم شده بود. دیگر نمی دانست چگونه به زندگی ادامه دهد. سرانجام کار فرا رسیده بود. ولی روز دوشنبه با رسیدن به خانه خود در