بود که نمی توانستی در آن تکان بخوری، ولی فلورنتینو آریثا به هر حال موفق شد راه باز کند و خود را به اتاق خواب اصلی برساند. روی نوک پا بلند شد و از بالای سر کسانی که جلوی در را مسدود کرده بودند، بر بستر زناشویی، دکتر خوونال اوربینو را دید. همان طور که از اولین باری که اسم او را شنیده بود آرزو داشت ببیندش؛ غوطهور در خفت مرگ. نجار همان لحظه اندازه گیری تابوت را به پایان رسانده بود. فرمینا داثا در کنار او بود. غرق در افکار خود و غمگین، همان پیراهنی را به تن داشت که برای جشن آن روز به تن کرده بود، مثل لباس مادربزرگی که بار دیگر ازدواج کرده باشد.
فلورنتینو آریثا آن لحظه را با تمام جزئیات، از دورترین زمان جوانی خود مدام پیش چشمش مجسم می کرد. از زمانی که با تمام وجودش آن عشق بی باکانه را در بر گرفته بود. به خاطر او شهرت و ثروتی به دست آورده بود و طریقش هم برایش بیاهمیت بود. به خاطر او مواظب سلامتی خود بود، مواظب ظاهر خود بود، با وسواسی که بنابر رسم و رسوم مردهای آن زمان، چندان مردانه محسوب نمی شد. و چنان انتظار آن روز را کشیده بود که هرگز، هیچ کس در جهان به خاطر هیچ کس و هیچ چیز آن طور انتظار نکشیده بود. حتی لحظه ای هم از آن غفلت نکرده بود. اثبات این که عاقبت مرگ، به کمک او شتافته بود، به او شهامت این را بخشید که بار دیگر، در اولین شب بیوه زنی او، به فرمینا داثا سوگند وفاداری و عشق ابدی یاد کند.
البته وجدان خود را ملامت می کرد، چون به نظرش می رسید که عملی ناشایسته و بدون تعمق انجام داده است، آن هم از ترس این که مبادا فرصت دیگری پیش نیاید. همیشه آن برخورد را به شکلی آسان تر مجسم کرده بود، ولی چه می توان کرد، سرنوشت آن را آنگونه پیش پایش نهاده
فلورنتینو آریثا آن لحظه را با تمام جزئیات، از دورترین زمان جوانی خود مدام پیش چشمش مجسم می کرد. از زمانی که با تمام وجودش آن عشق بی باکانه را در بر گرفته بود. به خاطر او شهرت و ثروتی به دست آورده بود و طریقش هم برایش بیاهمیت بود. به خاطر او مواظب سلامتی خود بود، مواظب ظاهر خود بود، با وسواسی که بنابر رسم و رسوم مردهای آن زمان، چندان مردانه محسوب نمی شد. و چنان انتظار آن روز را کشیده بود که هرگز، هیچ کس در جهان به خاطر هیچ کس و هیچ چیز آن طور انتظار نکشیده بود. حتی لحظه ای هم از آن غفلت نکرده بود. اثبات این که عاقبت مرگ، به کمک او شتافته بود، به او شهامت این را بخشید که بار دیگر، در اولین شب بیوه زنی او، به فرمینا داثا سوگند وفاداری و عشق ابدی یاد کند.
البته وجدان خود را ملامت می کرد، چون به نظرش می رسید که عملی ناشایسته و بدون تعمق انجام داده است، آن هم از ترس این که مبادا فرصت دیگری پیش نیاید. همیشه آن برخورد را به شکلی آسان تر مجسم کرده بود، ولی چه می توان کرد، سرنوشت آن را آنگونه پیش پایش نهاده