بودند که همانند رفتار زن و شوهرها بود. زوجی که آنقدر همه چیز را از نظر هم مخفی نگاه داشته بودند که دیگر برایشان حرفی باقی نمانده بود تا به هم بزنند.
اتاق های اداره به خاطر روز تعطیلی بسته و تاریک بود. در بندر خالی هم فقط یک کشتی دیده می شد که کوره اش خاموش بود. هوای شرجی نمودار باران بود، ولی هوای بلوری و سکوت روزهای یکشنبه بندر، مثل نوید ماه خوبی بود. در آنجا جهان سخت تر از جهان آن کابین به نظر می رسید و صدای ناقوسها دردناک تر به نظر می رسیدند، حتی اگر نمی دانستی که به خاطر چه کسی به صدا درآمده اند. فلورنتینو آریثا و دخترک به سمت بندر نمکزار پایین رفتند که در عهد اسپانیولی ها خاص برده ها بود و هنوز هم در آنجا آثاری از وزنه های آهنی و سایر ابزارهای بردگی دیده می شد. اتومبیل در سایه انبارها در انتظارشان بود، بعد از آن که سر جای خود نشستند، راننده را که پشت فرمان به خواب رفته بود، بیدار کردند. ماشین از جلوی محوطه ای که چون مرغدانی با سیم خاردار احاطه شده بود، پیچید. از جلوی بازار قدیمی که آدم بزرگ های نیمه برهنه در آن توپ بازی می کردند، گذشت و در میان گرد و غباری پرحرارت به بندر رودخانه رسید. فلورنتینو آریثا مطمئن بود که آن مراسم سوگوارانه به خاطر مرگ خرمیا د سنت آمور نیست، ولی سماجت صدای ناقوسها افکارش را مغشوش کرده بود. روی شانه راننده دست گذاشت و در گوش او فریاد زد که ناقوسها برای مرگ چه کسی به صدا درآمده اند.
راننده گفت: «برای مرگ آن پزشک که خط ریش داشت، اسمش چی بود؟»
لزومی نداشت فلورنتینو آریثا فکر کند که او در باره چه کسی صحبت می کند. ولی وقتی راننده برایش توضیح داد که آن پزشک چگونه مرده
اتاق های اداره به خاطر روز تعطیلی بسته و تاریک بود. در بندر خالی هم فقط یک کشتی دیده می شد که کوره اش خاموش بود. هوای شرجی نمودار باران بود، ولی هوای بلوری و سکوت روزهای یکشنبه بندر، مثل نوید ماه خوبی بود. در آنجا جهان سخت تر از جهان آن کابین به نظر می رسید و صدای ناقوسها دردناک تر به نظر می رسیدند، حتی اگر نمی دانستی که به خاطر چه کسی به صدا درآمده اند. فلورنتینو آریثا و دخترک به سمت بندر نمکزار پایین رفتند که در عهد اسپانیولی ها خاص برده ها بود و هنوز هم در آنجا آثاری از وزنه های آهنی و سایر ابزارهای بردگی دیده می شد. اتومبیل در سایه انبارها در انتظارشان بود، بعد از آن که سر جای خود نشستند، راننده را که پشت فرمان به خواب رفته بود، بیدار کردند. ماشین از جلوی محوطه ای که چون مرغدانی با سیم خاردار احاطه شده بود، پیچید. از جلوی بازار قدیمی که آدم بزرگ های نیمه برهنه در آن توپ بازی می کردند، گذشت و در میان گرد و غباری پرحرارت به بندر رودخانه رسید. فلورنتینو آریثا مطمئن بود که آن مراسم سوگوارانه به خاطر مرگ خرمیا د سنت آمور نیست، ولی سماجت صدای ناقوسها افکارش را مغشوش کرده بود. روی شانه راننده دست گذاشت و در گوش او فریاد زد که ناقوسها برای مرگ چه کسی به صدا درآمده اند.
راننده گفت: «برای مرگ آن پزشک که خط ریش داشت، اسمش چی بود؟»
لزومی نداشت فلورنتینو آریثا فکر کند که او در باره چه کسی صحبت می کند. ولی وقتی راننده برایش توضیح داد که آن پزشک چگونه مرده