صدای چون تگرگ راه رفتن لاشخورها را روی شیروانی داغ، نمی پوشاند. فلورنتینو آریثا او را هم مثل تمام آن زنهای بی شمار عمر خود دوست داشت، گرچه این یکی را با شتاب بیشتری دوست داشت، چون مطمئن بود که وقتی دختر دبیرستان را به پایان می رساند، خود او از کهنسالی جهان را ترک کرده است.
اتاق به کابین کشتی ها شباهت داشت. با دیوارهای چوبی که بارها روی هم رنگ زده شده بودند، درست مثل رنگرزی کشتی ها ولی حرارت آن خیلی بیشتر از کشتی های روی رودخانه بود، حتی در ساعت چهار بعداز ظهر با آن پنکه سقفی داغ بود و آن هم به خاطر انعکاس آفتاب روی شیروانی. اتاق خوابی معمولی نبود، بلکه اتاقی بود به شکل کابین های کشتی که فلورنتینو آریثا داده بود تا در پشت دفترش در «ش. ر.ک» بسازند و آن هم صرفا به عنوان لانه ای برای عشق های زمان پیری. در روزهای عادی خوابیدن در آن جا غیرممکن می شد، به خاطر داد و بیداد حمالها و سر و صدای لک لک ها در رودخانه و همهمه کشتی ها در بندر. تمام آن چیزها برای آن دختربچه بهشت یکشنبه محسوب می شد.
در آن روز جشن گلریزان خیال داشت تا پنج دقیقه قبل از نماز غروب، در کنار دخترک بماند؛ قبل از رفتن او به شبانه روزی. ولی سر و صدای ناقوس ها به او حالی کردند که باید به تشییع جنازه خرمیا د سنت آمور برود. با عجله ای خارج از معمول لباس پوشید. ولی قبل از آن، مثل همیشه گیس دختربچه را بافت که همیشه قبل از عشقبازی آن را باز می کرد. بعد او را روی میز نشاند تا بند کفشهایش را ببندد که همیشه پاهای او را به درد می آوردند. بدون نظر بدی به او کمک می کرد، و دخترک نیز به او کمک می کرد تا کمکش کند. انگار وظیفه اش بود. هر دوی آنها از همان ملاقات های اولیه، سن و سال خود را از یاد برده بودند و رفتاری پیدا کرده
اتاق به کابین کشتی ها شباهت داشت. با دیوارهای چوبی که بارها روی هم رنگ زده شده بودند، درست مثل رنگرزی کشتی ها ولی حرارت آن خیلی بیشتر از کشتی های روی رودخانه بود، حتی در ساعت چهار بعداز ظهر با آن پنکه سقفی داغ بود و آن هم به خاطر انعکاس آفتاب روی شیروانی. اتاق خوابی معمولی نبود، بلکه اتاقی بود به شکل کابین های کشتی که فلورنتینو آریثا داده بود تا در پشت دفترش در «ش. ر.ک» بسازند و آن هم صرفا به عنوان لانه ای برای عشق های زمان پیری. در روزهای عادی خوابیدن در آن جا غیرممکن می شد، به خاطر داد و بیداد حمالها و سر و صدای لک لک ها در رودخانه و همهمه کشتی ها در بندر. تمام آن چیزها برای آن دختربچه بهشت یکشنبه محسوب می شد.
در آن روز جشن گلریزان خیال داشت تا پنج دقیقه قبل از نماز غروب، در کنار دخترک بماند؛ قبل از رفتن او به شبانه روزی. ولی سر و صدای ناقوس ها به او حالی کردند که باید به تشییع جنازه خرمیا د سنت آمور برود. با عجله ای خارج از معمول لباس پوشید. ولی قبل از آن، مثل همیشه گیس دختربچه را بافت که همیشه قبل از عشقبازی آن را باز می کرد. بعد او را روی میز نشاند تا بند کفشهایش را ببندد که همیشه پاهای او را به درد می آوردند. بدون نظر بدی به او کمک می کرد، و دخترک نیز به او کمک می کرد تا کمکش کند. انگار وظیفه اش بود. هر دوی آنها از همان ملاقات های اولیه، سن و سال خود را از یاد برده بودند و رفتاری پیدا کرده