نام کتاب: عشق در زمان وبا
در تاریکی اتاق گفت: «حتما یکی از کله گنده ها مرحوم شده است که ناقوس های کلیسای جامع را به صدا درآورده اند.»
آمریکا ویکونیا که برهنه از خواب بیدار شده بود، گفت: «لابد به خاطر جشن گلریزان است.»
فلورنتینو هرگز از مراسم مذهبی چندان اطلاعی نداشت. از زمانی هم که خودش در کلیسا ویلون می زد دیگر پا به مراسم نماز نگذاشته بود. ویلون زدن را از همان مردک آلمانی یاد گرفته بود که تلگراف زدن را هم به او آموخته بود و دیگر هم از سرنوشت او اطلاعی نداشت. با این حال این را می دانست که ناقوسها به خاطر جشن گلریزان نیست که به صدا در آمده اند. بدون شک شهر عزادار شده بود. این را می دانست. گروهی از پناهندگان کارائیب همان روز صبح به خانه اش رفته بودند تا به او اطلاع دهند که خرمیا د سنت آمور را آن روز صبح در عکاسخانه اش مرده یافته‌اند. گرچه فلورنتینو آریثا فقط با او آشنایی داشت، ولی دوست پناهندگانی بود که اغلب او را به جلسه های عمومی خود، به خصوص در مراسم تشییع، دعوت می کردند. اما به خوبی می دانست که ناقوسها به خاطر مرگ خرمیا د سنت آمور به صدا در نیامده اند. او مردی بود مبارز و لامذهب و هرج و مرج طلب که علاوه بر تمام این چیزها، خودکشی هم کرده بود.
گفت: «نه، این ناقوسها برای کسی است که سمت او حتما از استاندار هم بالاتر است.» .
آمریکا ویکونیا که بدن رنگ پریده اش در تابش نور از کرکره هایی خوب بسته نشده، مثل بدن ببر راه راه شده بود، در سنی بود که به مرگ فکر نمی کرد. بعد از ناهار عشقبازی کرده بودند و اکنون در رخوت خواب بعداز ظهر فرو رفته بودند؛ برهنه در زیر پنکه سقفی که صدای وزوزش

صفحه 422 از 536