نام کتاب: عشق در زمان وبا
خنده اش. کلاه ملوانی اونیفورم مدرسه اش را با دو دست می‌چسبید تا باد آن را نبرد. یک نفر به او گفته بود که بهتر است بیش از اندازه با قیم خود به گردش نرود، چیزی را به دهان نگذارد مگر این که او قبلا قسمتی از آن را خورده باشد و در ضمن زیاده از حد هم به دهان او نزدیک نشود چون نفس پیری مرضی است مسری. ولی او به این وراجی ها اهمیتی نمی داد. هر دوی آنها نسبت به آنچه ممکن بود بقیه فکر کنند بی‌اعتنا بودند. چون به هر حال همه می دانستند که آن دو با هم نسبتی خانوادگی دارند و در ضمن آن تفاوت فاحش سنی هرگونه سوءظنی را سلب می کرد.
ساعت چهار بعداز ظهر روز یکشنبه جشن گلریزان تازه عشقبازی خود را به پایان رسانده بودند که صدای ناقوس های سوگواری بلند شد. سعی کرد جلوی آن تپش دیوانه وار قلبش را بگیرد. وقتی جوان بود، به صدا درآوردن ناقوسها مسئله ای بود که مخارج آن جزو هزینه تشییع جنازه بود، و فقط برای بومی های فقیر ناقوسی به صدا در نمی آمد. ولی پس از آخرین جنگ، در آن سال های بین دو قرن، حکومت محافظه کار عادات مستعمرهای خود را از سر گرفت و تشییع جنازه آن قدر گران شد که فقط خانواده های اعیان می توانستند از عهده مخارجش بربیایند. وقتی اسقف اعظم دانته د لونا درگذشت، ناقوس های تمام استان، نه شبانه روز بلا انقطاع به صدا درآمدند و سر و صدای آن چنان مزاحم همه شد که جانشین اسقف، ناقوس ها را از مراسم تشییع جنازه حذف کرد و فقط آن را برای مرحومین بسیار سرشناس در نظر گرفت. در نتیجه وقتی فلورنتینو آریثا در ساعت چهار بعدازظهر یکشنبه جشن گلریزان صدای ناقوسها را شنید، مثل این بود که شبحی از جوانی از دست رفته خود را به چشم دیده باشد. هرگز تصور نمی کرد که همان صدایی است که سالیان سال آرزویش را کرده بود؛ درست از همان روز یکشنبه ای که در خروج از مراسم نماز کلیسا، فرمینا داثا را دیده بود که شش ماهه آبستن است.

صفحه 421 از 536