نام کتاب: عشق در زمان وبا
همه به سود تحصیلاتش تمام شده بودند، چون برای از دست ندادن گردش های آخر هفته، سعی کرده بود خود را مدام شاگرد اول نگاه دارد. برای مرد هم به مثابه پناهگاهی بود که در سنین پیری او به وجود آمده بود. بعد از آن همه عشق های حساب شده، این یکی مزه معصومیتی را در دهانش به جای گذاشته بود که انحرافی مجدد را در او به وجود می آورد.
با هم توافق تام پیدا کرده بودند. دخترک رفتاری داشت که درست مناسب حال او بود؛ رفتار دختر بچه ای که داشت پای به زندگی می گذاشت و آن هم تحت راهنمایی مردی محترم که دیگر از هیچ مسئله ای تعجب نمی کرد. فلورنتینو به مردی تبدیل شد که تمام عمر می ترسید به آن تبدیل بشود: پیرمردی عاشق. هرگز او را با فرمینا داثا مقایسه نکرد. گرچه می دید که به او شباهت دارد. یکی به خاطر سن و سال و یکی به خاطر آن روپوش مدرسه. بعد هم به خاطر آن گیس بافته، آن طرز راه رفتن اهالی کوهستان و آخر سر هم به خاطر اخلاق تند و غیرقابل پیش بینی او. ولی نقشه این که کسی را جانشین او بکند، هر چند که دارویی بود شفابخش برای عشق، دیگر به کلی از خاطرش زدوده شده بود. دخترک را آن طور که بود دوست داشت و او نیز درست به همان دلیل عاشقش شده بود. با تبی آمیخته به لذتهای پیری. تنها عشقی بود که برای جلوگیری از آبستنی اش، احتیاط به خرج می داد. بعد از پنج شش بار ملاقات با هم، برای هر دوی آنها رؤیای دیگری وجود نداشت بجز آن بعدازظهرهای یکشنبه.
تنها کسی بود که رسما اجازه داشت شبانه روز به دنبالش برود. با آن اتومبیل هادسن شش سیلندر «ش. ر. ک» به دنبالش می رفت. در بعدازظهرهایی که هوا آفتابی نبود، کروک ماشین را می خواباندند تا روی ساحل ماشین سواری کنند. مرد با کلاه غم انگیزش و دخترک با غش غش

صفحه 420 از 536