تام داشت که هیچ کس، هرگز نمی تواند جای او را بگیرد. رفته رفته عادت کرد تا فقط به سراغ همان هایی برود که در اختیارش بودند، تا آنجایی که برایش مقدور بود، تا وقتی آنها جان در بدن داشتند. روز یکشنبه جشن گلریزان که خوونال اوربینو درگذشت، برایش فقط یک عشق باقی مانده بود. فقط همان یکی که تازه چهارده سالش شده بود. تنها عشقی که از میان آن همه، موفق شده بود دیوانه وار عاشقش کند.
اسمش *آمریکا ویکونیا* بود. دو سال پیش خانواده اش از دهکدهای ماهیگیری به آنجا فرستاده بودندش تا تحت نظر فلورنتینو آریثا قرار بگیرد. با او نسبتی دور داشتند. دختر بورس تحصیلی دولتی گرفته بود تا برود و برای معلم شدن تحصیل کند. با بقچه ای در بغل و با کوله حلبی به شکل کیف عروسک ها به پشت. از همان لحظه ای که از کشتی پیاده شد، با آن نیم چکمه های سفید و گیس های طلایی، به مرد الهام شد که یکشنبه های بسیاری را در خواب بعدازظهر با او سهیم خواهد بود. به هر حال او هنوز دختر بچه ای بیش نبود، روی دندانهایش سیم داشت و زانوهایش از دبستان زخمی و خراشیده بود. مرد بلافاصله ملتفت شد که او به زودی به چگونه زنی تبدیل می شد. در عرض یک سال آهسته او را برای خود مهیا کرد. روزهای شنبه به سیرک، روزهای یکشنبه به پارک و خوردن بستنی؛ بعدازظهرهایی بچگانه تا بتواند اطمینان او را به خود جلب کند. او را نسبت به خود مهربان کرد. دست او را گرفت و مانند پدربزرگی، با زرنگی مهربانانه ای به کشتارگاه مخفیانه خود راهنمایی اش کرد. دختر نیز به سهولت وارد شد، درهای بهشت به رویش گشوده شده بودند. غنچه او ناگهان شکوفا شد و در سعادتی برزخی شناور شد. اینها
اسمش *آمریکا ویکونیا* بود. دو سال پیش خانواده اش از دهکدهای ماهیگیری به آنجا فرستاده بودندش تا تحت نظر فلورنتینو آریثا قرار بگیرد. با او نسبتی دور داشتند. دختر بورس تحصیلی دولتی گرفته بود تا برود و برای معلم شدن تحصیل کند. با بقچه ای در بغل و با کوله حلبی به شکل کیف عروسک ها به پشت. از همان لحظه ای که از کشتی پیاده شد، با آن نیم چکمه های سفید و گیس های طلایی، به مرد الهام شد که یکشنبه های بسیاری را در خواب بعدازظهر با او سهیم خواهد بود. به هر حال او هنوز دختر بچه ای بیش نبود، روی دندانهایش سیم داشت و زانوهایش از دبستان زخمی و خراشیده بود. مرد بلافاصله ملتفت شد که او به زودی به چگونه زنی تبدیل می شد. در عرض یک سال آهسته او را برای خود مهیا کرد. روزهای شنبه به سیرک، روزهای یکشنبه به پارک و خوردن بستنی؛ بعدازظهرهایی بچگانه تا بتواند اطمینان او را به خود جلب کند. او را نسبت به خود مهربان کرد. دست او را گرفت و مانند پدربزرگی، با زرنگی مهربانانه ای به کشتارگاه مخفیانه خود راهنمایی اش کرد. دختر نیز به سهولت وارد شد، درهای بهشت به رویش گشوده شده بودند. غنچه او ناگهان شکوفا شد و در سعادتی برزخی شناور شد. اینها
America Vicura