نام کتاب: عشق در زمان وبا
پرچم نسیان بود و تنها چیزی که از او در ایوانهای مهتابی باقی ماند، تکان دادن دستمالی سفید بود که در خط افق به کبوتری سفید شباهت داشت، تنها و غمگین، درست مثل اشعار آن مسابقات شعر. فلورنتینو آریثا از طریق او چیزی آموخته بود که بارها بدون آن که متوجه شده باشد، به کارش گرفته بود: می توان در آنی واحد عاشق چند نفر بود و به هیچ یک هم خیانت نکرد. در میان جمعیت بندر با غیظی شدید، به خود گفته بود: «قلب بشر، از فاحشه خانه هم بیشتر اتاق دارد.» داشت به خاطر غم وداع اشک می ریخت. ولی تا کشتی در خط افق از نظر ناپدید شد، بار دیگر خاطره فرمینا داثا به تنهایی تمام اتاق های قلبش را پر کرد.
آندرآ وارون را به خاطر آورد که همان هفته قبل از جلوی خانه اش عبور کرده بود و با دیدن نور نارنجی رنگی در پنجره حمامش فهمید که نمی تواند داخل شود. قبل از او کس دیگری وارد شده بود. کس دیگری که مرد بود یا زن. چون آندرآ وارون در جنون عشق به آن گرنه جزئیات اصلا اهمیتی نمی داد. در فهرست زنهای فلورنتینو، او تنها زنی بود که از بدن خود پول در می آورد. ولی در واقع به خاطر لذت شخصی به فحشا تن می داد نه به خاطر درآمد. در دوران پرثمر خود چنان شهرتی به دست آورده بود که شایسته نام مستعار او بود: «بانوی هرجایی.» استاندارها و دریاسالارها را دیوانه عشق خود کرده بود، کسانی از اهل قلم یا اهل ارتش را دیده بود که چگونه روی شانه اش زار زار می گریستند، کسانی که در واقع آن طور هم که به نظر می رسیدند مشهور نبودند. گرچه او از آن عشاق مشهور واقعی هم داشت. واقعیت داشت که رئیس جمهور *رافائل*، در عرض نیم ساعت و با عجله، بین دو دیدار غیررسمی از شهر،
Rafael Reyes

صفحه 417 از 536