در موردش احساس مسئولیت می کرد. وقتی خبر مرگ او را به گوشش رساندند و گفتند که دارند در قبرستان عمومی فقرا به خاک می سپارند، داد به خرج او در قبری شایسته دفنش کنند. در مراسم تدفین نیز، به تنهایی حضور یافت.
بیوه زنهای دیگری را به خاطر آورد که معشوقه اش بودند. *پرودنسیا پیتره* را به یاد آورد که از سایر بیوه زنهایی که هنوز زنده بودند، سنش بیشتر بود. همه او را بیوه دوباره می نامیدند. چون در واقع دو بار بیوه شده بود. به یاد پرودنسیای دیگر افتاد که اسم شوهر مرحومش آریانو بود؛ بیوه زنی عاشق که دگمه های لباس او را از جای می کند تا با دوختن مجددشان او را بیشتر نزد خود نگاه دارد. به یاد خوزفا، بیوه زن سونیگا افتاد؛ زنی که دیوانه وار عاشق او بود و کم مانده بود در موقعی که او در خواب بود، آلتش را با قیچی ببرد تا به هیچ زن دیگری بجز خود او تعلق نداشته باشد.
*آنخلس آلفارو* را به خاطر آورد. زنی که بیش از سایر زنها عاشقش بود و خیلی هم زمانش کوتاه بود. آمده بود برای شش ماه در مدرسه موسیقی سازهای زهی تدریس کند. شبهای مهتابی را در ایوان خانه او، لخت مادرزاد می گذراند. سوئیت های بسیار زیبایی را با ویلونسل می نواخت که صدایش در میان رانهای طلایی او به صدای آوازی مردانه تبدیل می شد. از همان شب اول، هر دوی آنها با عشقی همانند عشق عشاق بی تجربه، قلب هم را شکستند. ولی آنخلس آلفارو همان طور که آمده بود، همان طور هم از آنجا رفته بود. با آن *جنسیت* لطیف خود و با آن ویلونسل گناهکارش. سوار یک کشتی اقیانوس پیما شد که پرچم آن،
بیوه زنهای دیگری را به خاطر آورد که معشوقه اش بودند. *پرودنسیا پیتره* را به یاد آورد که از سایر بیوه زنهایی که هنوز زنده بودند، سنش بیشتر بود. همه او را بیوه دوباره می نامیدند. چون در واقع دو بار بیوه شده بود. به یاد پرودنسیای دیگر افتاد که اسم شوهر مرحومش آریانو بود؛ بیوه زنی عاشق که دگمه های لباس او را از جای می کند تا با دوختن مجددشان او را بیشتر نزد خود نگاه دارد. به یاد خوزفا، بیوه زن سونیگا افتاد؛ زنی که دیوانه وار عاشق او بود و کم مانده بود در موقعی که او در خواب بود، آلتش را با قیچی ببرد تا به هیچ زن دیگری بجز خود او تعلق نداشته باشد.
*آنخلس آلفارو* را به خاطر آورد. زنی که بیش از سایر زنها عاشقش بود و خیلی هم زمانش کوتاه بود. آمده بود برای شش ماه در مدرسه موسیقی سازهای زهی تدریس کند. شبهای مهتابی را در ایوان خانه او، لخت مادرزاد می گذراند. سوئیت های بسیار زیبایی را با ویلونسل می نواخت که صدایش در میان رانهای طلایی او به صدای آوازی مردانه تبدیل می شد. از همان شب اول، هر دوی آنها با عشقی همانند عشق عشاق بی تجربه، قلب هم را شکستند. ولی آنخلس آلفارو همان طور که آمده بود، همان طور هم از آنجا رفته بود. با آن *جنسیت* لطیف خود و با آن ویلونسل گناهکارش. سوار یک کشتی اقیانوس پیما شد که پرچم آن،
Prudencia Pille<br />Angeles Alfaro<br /> نام او به معنی فرشته است. در اینجا منظور فرشتگان است که جنسیت ندارند. - م.