به هر حال چندان محکم هم نبود. خط زندگی تمام آن عشاق بی شمار را در آن همه سال های عمر دنبال کرده بود.
آنچنان بود که آن شب، روز آلبا را به خاطر آورد. قدیمیترین آنها بود. همان زنی که جام پیروزی بکارت او را برنده شده بود. خاطره او درست مثل همان روز اول، برایش دردناک بود. برایش کافی بود تا چشمان خود را بر هم بگذارد تا او را با آن پیراهن ابریشمی و کلاه پر از روبان ببیند که روی عرشه کشتی با دقت قفس بچه اش را تکان می دهد. بارها در طی آن سال های بی شمار عمرش خود را آماده کرده بود تا به جستجوی او برود. با وجودی که نمی دانست حتی در کجا باید عقب او بگردد، بدون آن که نام خانوادگی او را بداند، بدون این که حتی مطمئن باشد که واقعا او بوده است. با این حال مطمئن بود که او را در جنگلی از گلهای ارکیده می یافت. هر بار وقتی کشتی داشت لنگر را بالا می کشید تا حرکت کند، در لحظه آخر مسئله ای پیش می آمد یا این که خود او تغییر عقیده می داد و در نتیجه سفرش در جستجوی او به تعویق می افتاد. دلایل مختلفی که به هر حال به نحوی به فرمینا داثا ارتباط پیدا میکرد.
بیوه زن ناثارث را به خاطر آورد. تنها کسی که با او، خانه مادری خیابان پنجره ها را آلوده کرده بود. هر چند که خود او نبود، و مادرش بود که آن زن را به آنجا راه داده بود. از همه آنها بیشتر به او فکر کرده بود چون تنها کسی بود که گرچه آن طور در بستر دست و پای خود را گم میکرد، ولی بیش از سایرین ممکن بود جای فرمینا داثا را در قلب او بگیرد. ولی طبع او که به گربه ای ولگرد می ماند و بر مهربانی خود فائق می شد، هر دوی آنها را به خیانت وادار کرده بود. با این حال موفق شدند حدود سی سال، به طور متناوب عاشق و معشوق باشند؛ با آن اصطلاح سه تفنگدارانه: «بی وفا، ولی راستگو.» در ضمن تنها معشوقه ای بود که او
آنچنان بود که آن شب، روز آلبا را به خاطر آورد. قدیمیترین آنها بود. همان زنی که جام پیروزی بکارت او را برنده شده بود. خاطره او درست مثل همان روز اول، برایش دردناک بود. برایش کافی بود تا چشمان خود را بر هم بگذارد تا او را با آن پیراهن ابریشمی و کلاه پر از روبان ببیند که روی عرشه کشتی با دقت قفس بچه اش را تکان می دهد. بارها در طی آن سال های بی شمار عمرش خود را آماده کرده بود تا به جستجوی او برود. با وجودی که نمی دانست حتی در کجا باید عقب او بگردد، بدون آن که نام خانوادگی او را بداند، بدون این که حتی مطمئن باشد که واقعا او بوده است. با این حال مطمئن بود که او را در جنگلی از گلهای ارکیده می یافت. هر بار وقتی کشتی داشت لنگر را بالا می کشید تا حرکت کند، در لحظه آخر مسئله ای پیش می آمد یا این که خود او تغییر عقیده می داد و در نتیجه سفرش در جستجوی او به تعویق می افتاد. دلایل مختلفی که به هر حال به نحوی به فرمینا داثا ارتباط پیدا میکرد.
بیوه زن ناثارث را به خاطر آورد. تنها کسی که با او، خانه مادری خیابان پنجره ها را آلوده کرده بود. هر چند که خود او نبود، و مادرش بود که آن زن را به آنجا راه داده بود. از همه آنها بیشتر به او فکر کرده بود چون تنها کسی بود که گرچه آن طور در بستر دست و پای خود را گم میکرد، ولی بیش از سایرین ممکن بود جای فرمینا داثا را در قلب او بگیرد. ولی طبع او که به گربه ای ولگرد می ماند و بر مهربانی خود فائق می شد، هر دوی آنها را به خیانت وادار کرده بود. با این حال موفق شدند حدود سی سال، به طور متناوب عاشق و معشوق باشند؛ با آن اصطلاح سه تفنگدارانه: «بی وفا، ولی راستگو.» در ضمن تنها معشوقه ای بود که او