گرفته بود و دومین این که به رغم تمام سدهایی که سرنوشت جلوی پایش قرار داده بود، موفق شده بود جانشینی بسیار لایق برای شرکت خود پیدا کند. در پایان نطق نیز برای این که مدعوین را بیش از حد خسته نکرده باشد، گفت: «تنها چیزی که باعث تاسف من می شود این است که در آن همه تشییع جنازه آواز خواندم، بجز تشییع جنازه خودم.»
البته لازم به توضیح نیست که در خاتمه نطق قطعه «وداع با زندگی» را از اپرای *توسکا* خواند. آن را به سبک آوازهای دسته جمعی کلیسایی خواند. سبکی که بیش از بقیه مورد علاقه اش بود. فلورنتینو آریثا به رقت آمده بود، ولی سعی کرد او متوجه نشود، فقط وقتی تشکر میکرد صدایش کمی لرزید. درست مثل تمام چیزهایی که در زندگی فکر کرده و انجام داده بود. اکنون می دید که به اوج رسیده است و آن هم با اراده ای راسخ و سخت مصمم از این که خود را زنده نگاه دارد و صحیح و سالم باشد تا بتواند زندگی خود را در زیر سایه فرمینا داثا ادامه دهد.
با این حال در ضیافتی که آن شب لئونا کاسیانی به افتخار او برپا کرده بود، خاطره فرمینا تنها خاطره اش نبود. خاطره تمام زنهای زندگی اش به سرش هجوم آورده بود. هم آن زنهایی که در گورستان خفته بودند و از زیر بوته های گل سرخ بالای سرشان به او فکر می کردند و هم آن زنهایی که هنوز سر خود را روی نازبالش هایی فرو میآوردند که شوهرهای قرمساقشان سر خود را روی آن گذاشته بودند، با *شاخهایی که در مهتاب طلایی شده بود*. مثل مواقعی که با کمبود یکی وحشتزده میشد، دلش می خواست در آن واحد با تمام آنها هم آغوش شود. حتی در سختترین دوران عمر همیشه با زنجیری خود را به آنها وصل کرده بود، زنجیری که
البته لازم به توضیح نیست که در خاتمه نطق قطعه «وداع با زندگی» را از اپرای *توسکا* خواند. آن را به سبک آوازهای دسته جمعی کلیسایی خواند. سبکی که بیش از بقیه مورد علاقه اش بود. فلورنتینو آریثا به رقت آمده بود، ولی سعی کرد او متوجه نشود، فقط وقتی تشکر میکرد صدایش کمی لرزید. درست مثل تمام چیزهایی که در زندگی فکر کرده و انجام داده بود. اکنون می دید که به اوج رسیده است و آن هم با اراده ای راسخ و سخت مصمم از این که خود را زنده نگاه دارد و صحیح و سالم باشد تا بتواند زندگی خود را در زیر سایه فرمینا داثا ادامه دهد.
با این حال در ضیافتی که آن شب لئونا کاسیانی به افتخار او برپا کرده بود، خاطره فرمینا تنها خاطره اش نبود. خاطره تمام زنهای زندگی اش به سرش هجوم آورده بود. هم آن زنهایی که در گورستان خفته بودند و از زیر بوته های گل سرخ بالای سرشان به او فکر می کردند و هم آن زنهایی که هنوز سر خود را روی نازبالش هایی فرو میآوردند که شوهرهای قرمساقشان سر خود را روی آن گذاشته بودند، با *شاخهایی که در مهتاب طلایی شده بود*. مثل مواقعی که با کمبود یکی وحشتزده میشد، دلش می خواست در آن واحد با تمام آنها هم آغوش شود. حتی در سختترین دوران عمر همیشه با زنجیری خود را به آنها وصل کرده بود، زنجیری که
Toca. اپرای اثر پوچنی (۱۸۵۸ - ۱۹۲۴). - م.<br /> اصطلاحی در زبان اسپانیولی و ایتالیایی: شاخ روی سر به معنی خیانت زن با شوهر است. سه م.