به خاطر این بود که انگار می خواست مسئولیت جغرافیایی کشور را به عهده بگیرد. او مسئولیت کشتیرانی روی رودخانه، ساختن بندرها، ساختن جاده های زمینی تا بندر و وسایل نقلیه را قبول کرده بود و آخر سر تقصیر شکست خود را به گردن مخالفت سیمون بولیوار انداخته بود.
اکثر شرکاء آن دعوا و مرافعه را مثل دعواهای زن و شوهری فرض می کردند که هر دو حق دارند. کله شقی پیرمرد به نظر همه خیلی طبیعی می رسید. نه به خاطر آن که پیری از خیالپردازی اش کاسته بود، بلکه به خاطر این که صرف نظر کردن از آن نمایندگی درست مثل این بود که همه جام های پیروزی در آن نبرد تاریخی را یکجا به خاکروبه دانی بیندازد؛ نبردی که او و برادرانش به تنهایی علیه تمام حریفان پرقدرت جهان آغاز کرده بودند. در نتیجه وقتی با سماجت تمام اظهار داشت که تا وقتی حق او قانونا به پایان نرسیده است کسی حق ندارد به آنها دست بزند، هیچ کس با او مخالفت نکرد. ولی بعد ناگهان درست موقعی که فلورنتینو آریثا در آن بعد از ظهرهای متفکرانه، خود را خلع سلاح کرده بود، عمو لئون دوازدهم اجازه داد تا از آن امتیاز صدساله صرف نظر بشود. البته با یک شرط که قبل از مرگ او نباشد.
آخرین نقش خود را بازی می کرد. دیگر در باره کار صحبتی نکرد. به کسی اجازه نداد با او مشورتی بکند، حلقه های موی سر زیبایش همانند یک امپراتور دست نخورده بر جای مانده بود، همان طور که حواسش نیز کاملا جمع بود، ولی تا آنجایی که برایش مقدور بود از همه گوشه گرفت تا کسی به حالش دلسوزی نکند. روز را در ایوان می نشست و به قله های برفی همیشگی خیره می شد. روی صندلی گهوارهای ساخت وین، می نشست و تکان می خورد. در کنارش هم یک میز کوچک بود که مستخدمان رویش یک قوری قهوه همیشه داغ نگاه می داشتند، به اضافه
اکثر شرکاء آن دعوا و مرافعه را مثل دعواهای زن و شوهری فرض می کردند که هر دو حق دارند. کله شقی پیرمرد به نظر همه خیلی طبیعی می رسید. نه به خاطر آن که پیری از خیالپردازی اش کاسته بود، بلکه به خاطر این که صرف نظر کردن از آن نمایندگی درست مثل این بود که همه جام های پیروزی در آن نبرد تاریخی را یکجا به خاکروبه دانی بیندازد؛ نبردی که او و برادرانش به تنهایی علیه تمام حریفان پرقدرت جهان آغاز کرده بودند. در نتیجه وقتی با سماجت تمام اظهار داشت که تا وقتی حق او قانونا به پایان نرسیده است کسی حق ندارد به آنها دست بزند، هیچ کس با او مخالفت نکرد. ولی بعد ناگهان درست موقعی که فلورنتینو آریثا در آن بعد از ظهرهای متفکرانه، خود را خلع سلاح کرده بود، عمو لئون دوازدهم اجازه داد تا از آن امتیاز صدساله صرف نظر بشود. البته با یک شرط که قبل از مرگ او نباشد.
آخرین نقش خود را بازی می کرد. دیگر در باره کار صحبتی نکرد. به کسی اجازه نداد با او مشورتی بکند، حلقه های موی سر زیبایش همانند یک امپراتور دست نخورده بر جای مانده بود، همان طور که حواسش نیز کاملا جمع بود، ولی تا آنجایی که برایش مقدور بود از همه گوشه گرفت تا کسی به حالش دلسوزی نکند. روز را در ایوان می نشست و به قله های برفی همیشگی خیره می شد. روی صندلی گهوارهای ساخت وین، می نشست و تکان می خورد. در کنارش هم یک میز کوچک بود که مستخدمان رویش یک قوری قهوه همیشه داغ نگاه می داشتند، به اضافه