این جریان در زمانی پیش آمد که مادرش درگذشته بود و او به تنهایی در خانه زندگی می کرد. گوشه دنجی که بسیار مناسب حال عشق او بود، خیابانی بود نسبتا خلوت با یک عالم پنجره که به همان دلیل نیز اسم آن را گذاشته بودند: خیابان پنجره ها. آن همه پنجره انگار چندین و چند چشم بودند که از پشت پرده به آدم خیره شده بودند. ولی آن خانه به آن نحو ساخته شده بود تا بتواند فرمینا داثا را سعادتمند کند. آری، او و فقط خود او. درست به همان دلیل فلورنتینو آریثا ترجیح داده بود که در سالهای پرثمر خود فرصت های بی شماری را از دست بدهد. قبل از آن که خانه را با عشق های دیگری آلوده سازد. خوشبختانه از هر پله موفقیت آمیز «ش. ر. ک» که بالا می رفت امتیازات بیشتری به دست می آورد؛ به خصوص امتیازاتی نهانی. یکی از سودمندترین امتیازات این بود که می توانست در روزهای یکشنبه و عید و شبها، با همدستی دربانها، عشق های خود را به آنجا بکشاند. یک بار که رسما به عنوان معاون شرکت انتخاب شده بود، داشت با عجله با یکی از دخترهای مستخدمه روزهای یکشنبه عشقبازی می کرد که یکمرتبه در اتاق باز شد و عمولئون دوازدهم انگار اشتباهی به دفتری پا گذاشته باشد سر خود را داخل کرد. عمو از بالای عینک به برادرزاده وحشتزده اش نگاه کرد و بدون کوچکترین نشانه ای از روی تعجب، فقط گفت: «خیلی به پدرت رفته ای!» بعد قبل از آنکه در اتاق را ببندد، با نگاهی در خلا گفت: «و شما هم دختر خانم با دل راحت کار خود را ادامه دهید. قول شرف می دهم که صورت شما را ندیده ام.»
جریان را به روی هم نیاوردند و دربارهاش صحبت نکردند. ولی در هفته بعد، دفتر فلورنتینو آریثا به صورتی درآمد که کار کردن در آن غیرممکن شد. روز دوشنبه بود که یک گروه سیم کش وارد شدند تا روی سقف پنکه نصب کنند و بعد کلیدسازها غیرمترقبه آمدند و با هم دعوا و
جریان را به روی هم نیاوردند و دربارهاش صحبت نکردند. ولی در هفته بعد، دفتر فلورنتینو آریثا به صورتی درآمد که کار کردن در آن غیرممکن شد. روز دوشنبه بود که یک گروه سیم کش وارد شدند تا روی سقف پنکه نصب کنند و بعد کلیدسازها غیرمترقبه آمدند و با هم دعوا و