نام کتاب: عشق در زمان وبا
هراسانه ماهی ها که می خواستند خود را به خشکی پرت کنند. با رسیدن به اوج آواز، همه وحشت کردند که شریان هایش پاره خواهند شد، اما با نت آخر، دندان عاریه اش از دهانش در آمد و در آب افتاد.
کشتی رودخانه ای مجبور شد سه روز در بندر تنریفه توقف کند تا به سرعت یک دست دندان عاریه دیگر برایش تهیه کنند. در بازگشت وقتی برای ناخدا تعریف می کرد که چگونه دندان عاریه قبلی را از دست داده بود، با تفسی عمیق هوای داغ جنگلی را به سینه کشید و یک نت را تا آنجا که مقدور بود به آواز خواند و آن قدر آن را طول داد تا بتواند حسابی تمساح هایی را بترساند که در ساحل آفتاب می گرفتند و با عبور کشتی حتی مژه هم نمی زدند. این طور بود که دندان عاریه جدید نیز به آب افتاد و فرورفت. از آن به بعد چندین و چند دندان عاریه در هر جایی گذاشته بود. در جاهای مختلف خانه، در کشوی میز تحریر و در هر سه کشتی شرکت کشتیرانی. علاوه بر آن هر بار که بیرون از خانه غذا می خورد، یک جفت هم همراه برمی داشت، آن را در جعبه قرص ضد سرفه قایم میکرد و در جیب میگذاشت. یک بار وقتی در بیرون از شهر، برای ناهار گوشت خورده بود، دندان عاریه اش شکسته بود. از آن جایی که می ترسید مبادا آن بلاها بر سر برادرزاده اش هم بیاید به دکتر آدونی دستور داد در آن واحد دو دست دندان عاریه برایش بسازد. یکی از جنس ارزان برای استفاده روزانه در اداره و یکی خاص روزهای یکشنبه و روزهای تعطیلی عید، با کمی طلا که در لبخند پیدا باشد و به نظر طبیعی برسد. عاقبت در روز یکشنبه نخل عید پاک که تمام ناقو‌س‌ها به خاطر جشن به صدا در آمده بودند، فلورنتینو آریثا با قیافه جدید ظاهر شد و پا به خیابان گذاشت. آن لبخند بسیار طبیعی باعث شده بود احساس کند یک نفر دیگر به جای او پا به جهان گذاشته است.

صفحه 407 از 536