روی کشتی های رودخانه پیما در حرکت بود و تمام وسایل لازمه دندانسازی را هم در کیفی همراه داشت که شبیه کیف پیشخدمت های کشتی بود. به فروشنده دوره گردی میمانست که در دهات اطراف رودخانه، وحشت می فروشد. با یک نگاه به دهان فلورنتینو آریثا مصمم شد حتی دندان های سالم او را هم در یک جلسه بکشد. برخلاف طاسی سر، دندان نگرانش نکرده بود، البته بجز آن ترس طبیعی از خونریزی بدون بی حسی از تصور دندان عاریه هم دلش به هم نمی خورد. یکی از خاطرات محبوب طفولیتش این بود که در بازار مکاره شعبده بازی را دیده بود که دو ردیف دندانش را از دهان درآورده و روی میزی گذاشته بود تا خودبخود حرف بزنند. ضمن این که عاقبت دندان دردی که از بچگی عذابش داده بود به پایان می رسید؛ دردی که تقریبا مثل درد عشق ظالمانه بود.
دندان، مثل طاسی نمودار پیری نبود، معتقد بود که با وجود بوی بد لاستیک در دهان، لااقل ظاهرش با لبخندی مصنوعی، مطبوع تر به نظر می رسید. در نتیجه بدون مقاومت خود را در اختیار دستگاه های شکنجه دندانساز گذاشت و دوران نقاهت را هم مثل قاطری بارکش تحمل کرد.
عمولئون دوازدهم چنان جزئیات کار را تحت نظر گرفت که انگار دندان های خودش را درست می کنند. دندان مصنوعی برای او اهمیت خاصی داشت. از همان ابتدای کشتیرانی روی رودخانه ماگدالنا برایش جالب شده بود و آن هم به خاطر علاقه شدیدش به آوازهای اپرا. یک شب مهتابی ماه شب چهارده بود، در بندر گامارا بودند، با یک نقشه بردار آلمانی شرط بندی کرده بود که با خواندن آهنگی ناپلی از روی عرشه کشتی تمام موجودات خفته جنگل را از خواب بیدار کنند. چیزی هم نمانده بود که برنده شود. در ظلمت رودخانه پرپر زدن بال های مرغ های ماهیخوار به گوش می رسید، صدای تکان خوردن دم تمساح ها و جنبش
دندان، مثل طاسی نمودار پیری نبود، معتقد بود که با وجود بوی بد لاستیک در دهان، لااقل ظاهرش با لبخندی مصنوعی، مطبوع تر به نظر می رسید. در نتیجه بدون مقاومت خود را در اختیار دستگاه های شکنجه دندانساز گذاشت و دوران نقاهت را هم مثل قاطری بارکش تحمل کرد.
عمولئون دوازدهم چنان جزئیات کار را تحت نظر گرفت که انگار دندان های خودش را درست می کنند. دندان مصنوعی برای او اهمیت خاصی داشت. از همان ابتدای کشتیرانی روی رودخانه ماگدالنا برایش جالب شده بود و آن هم به خاطر علاقه شدیدش به آوازهای اپرا. یک شب مهتابی ماه شب چهارده بود، در بندر گامارا بودند، با یک نقشه بردار آلمانی شرط بندی کرده بود که با خواندن آهنگی ناپلی از روی عرشه کشتی تمام موجودات خفته جنگل را از خواب بیدار کنند. چیزی هم نمانده بود که برنده شود. در ظلمت رودخانه پرپر زدن بال های مرغ های ماهیخوار به گوش می رسید، صدای تکان خوردن دم تمساح ها و جنبش