نام کتاب: عشق در زمان وبا
آورده بود، یک اگزمای درخشان و متعفن بود که خارش وحشتناکی داشت و جادوگران مارتینیک به آن کچلی می گفتند. آخر سر به گیاهان دارویی سرخپوستان متوسل شد که در بازار عمومی می فروختند. تمام جادوها و جوشانده های مشرق زمینی راسته میرزا بنویس‌ها را هم امتحان کرد، ولی عاقبت متوجه شد که تمام آن چیزها فقط برای فریب مردم است و نتیجه اش داشتن سری مثل سر کشیش هایی است که وسط سر خود را میتراشیدند. در سال صفر یعنی هزار و نهصد، وقتی جنگ هزار روزه داخلی تمام کشور را به خون کشانده بود، یک ایتالیایی وارد آنجا شد که از موهای طبیعی کلاه گیس می ساخت. بسیار گران بودند و سازنده آنها هم بیش از سه ماه ضمانتشان نمی کرد. با این حال بسیاری از مردان کله طاس از آن کلاه گیس ها خریدند و پیه آن را هم به تن مالیدند. فلورنتینو آریثا یکی از اولین کسانی بود که تسلیم آن وسوسه شد. کلاه گیسی به سر گذاشت که عین موهای سر خودش بود، طوری که می ترسید وقتی عصبانی می شود، موها روی سرش سیخ بشوند، ولی به هر حال موفق نشد راضی شود موهای یک مرد مرده روی سرش باشند. تنها مسئله ای که بابت تسکین خاطرش شده بود این بود که اندیشه مدام طاس شدن مهلت نداده بود متوجه موهای سفید سرش بشود. یک روز یکی از مست‌های بشاش بندر او را با شوق و شعف در آغوش گرفت. تازه از اداره خارج شده بود. مرد کلاه را از سر او برداشت، در مقابل خنده حمالها یک ماچ پر سر و صدا از سرش ربود و فریادزنان گفت: «کله طاس فوق العاده!»
همان شب، در چهل و دو سالگی داد همان اندک کرکی را هم که روی جمجمه اش بود تراشیدند و عاقبت طاسی کامل خود را که سرنوشت برایش در نظر گرفته بود قبول کرد. بعد از آن هر روز صبح، قبل از حمام

صفحه 404 از 536