لباس های از مد افتاده شاهزادگان را می پوشیدند و بعضی ها هم که حسابی فقیر بودند، پابرهنه به مدرسه می آمدند. با تمام آن ریخت و قیافه های عجیب و غریبی که از هر قماش و طبقه پا به مدرسه گذاشته بودند، به هر حال ریخت فلورنتینو آریثا از همه عجیب تر بود، گرچه کسی هم بدان چندان توجهی نمی کرد. آنچه او را سخت می آزرد، این بود که یک روز در خیابان یک نفر فریاد زنان به او گفته بود: «میمون هر چه زشت تر است، بازیش بیشتر است.» با تمام این احوال لباسی که از روی اجبار به او تحمیل شده بود هم در آن موقع و هم تا آخر عمر بسیار مناسب حالش بود. با شخصیت معمایی و قیافه غمگین او خیلی جور بود. وقتی در «ش. ر. ک» اولین شغل مهم را به او واگذار کردند، به خیاط سفارش داد تا درست به سبک لباس های پدرش برایش لباس بدوزد. پدری که همیشه در قالب مردی پیر به خاطرش می آورد. مردی که درست در سن محترمانه حضرت مسیح از جهان رفته بود، یعنی درست در سی و سه سالگی. آن چنان بود که فلورنتینو آریثا همیشه بیشتر از سنش نشان می داد. در واقع یکی از معشوقه های زودگذر او، به نام *بریخیدا سوئلتا* که بسیار بی حیا بود و همیشه همه چیز را رک میگفت از همان روز اول به او گفت که وقتی لخت مادرزاد است از او بیشتر خوشش می آید چون در برهنگی بیست سال جوان تر از سن خود نشان می دهد. هرگز موفق نشد این مسئله را حل کند. اول به خاطر این که آن طرز لباس پوشیدن عادتش شده بود و دوم هم این که اگر کسی می خواست به طرز لباس پوشیدن بیست سال جوان تر از خود برگردد، باید شلوار کوتاه و کلاه ملوانی اش را از صندوق بیرون می کشید. از جانبی هم می دید که نمی تواند از سنین
Brigida Zuella