نام کتاب: عشق در زمان وبا
بود؛ هر چند می دانست که سرنوشت تصمیم گرفته است او از بحبوحه جوانی، پیر به نظر برسد. ابتدا مسئله ای بود واجب. ترانزیتو آریثا پشت سر هم لباس هایی را که پدرش دور می انداخت برای او سرهم می کرد و می دوخت. با یک کت بلند به دبستان می رفت که وقتی می نشست روی زمین تا می خورد. کلاههایی بسیار رسمی به سر می گذاشت که تا روی گوش هایش پایین می آمدند؛ البته مادرش بر لبه آنها پنبه گذاشته و مثلا کوچکشان کرده بود. علاوه بر اینها به خاطر نزدیک بین بودن، از پنج سالگی عینکی شده بود. موهای سرش درست مثل مادرش به گیسوان سرخپوستان بومی می ماند؛ موهایی وزوزی و قطور مثل یال اسب. ولی به هر حال قیافه اش چیز خاصی را نشان نمی داد. خوشبختانه بعد از آن همه سقوط دولت ها به خاطر جنگ های داخلی تحمیل شده، وزارت فرهنگ آن طور مثل سابق مو از ماست نمی‌کشید. از هر قماشی در مدارس یافت می شد. بچه هایی که هنوز خوب بزرگ نشده و رشد نکرده بودند پا به کلاس می گذاشتند و هنوز بوی باروت می‌دادند و لباس نظامی شورشیان مغلوب شده به تن داشتند. کسانی که در آن نبردهای مشکوک شکست خورده بودند.
آن دانش آموزان که اسلحه های شکست خوردگان نبردهای مشکوک را روی کمربندهای خود بسته بودند، در زنگ تفریح سر هر اختلاف کوچک تپانچه می کشیدند و معلم ها را تهدید می کردند که باید در امتحانات حتما قبول بشوند. یکی از آنها، محصل سال سوم دانشکده افسری که ظاهرا درجه سرهنگی داشت، با تپانچه ناظم را به قتل رساند. آن هم به خاطر این که برادر روحانی ای که اسمش خوآن ارمیتا بود سر کلاس دین گفته بود که خداوند، مأمور اجراییه حزب محافظه کار است.
فرزندان خانواده های آبرومند که اکنون به روز سیاه نشسته بودند،

صفحه 401 از 536