نام کتاب: عشق در زمان وبا
کشانده بود، موفق نشود زیر بغلش را بگیرد و از میان جاده ای با قبرهای مهتابی و گل های شقایق که در باد پرپر می شدند، هدایتش کند و صحیح و سالم به ماورای مرگ برساندش.
واقعیت در این بود که بنابر قضاوت آن دوران، فلورنتینو آریثا از مرز پیری گذشته بود. پنجاه و شش سال از عمرش میگذشت، گرچه ظاهرش کم تر نشان می داد و این برایش به معنای خوب زندگی کردن بود؛ طبعا به خاطر این که سال هایش پر از عشق بودند. ولی هیچ مردی در آن دوران نمی خواست با نحوه مضحکی خود را جوان تر از سن خود نشان دهد، هر چند هم که از سن خود کم تر نشان می‌داد یا در قلبش چنان حسی می کرد. هیچ مردی حاضر نبود بدون شرمندگی اعتراف کند که به خاطر آنچه در قرن گذشته به جا گذاشته است، در خفا گریه می کند. برای جوان بودن دوران بدی بود. هر سنی لباس پوشیدن خاص خود را داشت ولی پیری تقریبا بلافاصله پس از دوران بلوغ آغاز می شد و تا لب گور به طول می انجامید. لباس پوشیدن، علاوه بر سن و سال، به حیثیت اجتماعی مربوط می شد. جوانها مثل پدربزرگ های خود لباس می پوشیدند و با گذاشتن عینک های مناسب مسنها، ظاهر خود را محترمانه تر می‌کردند. جوانهای سی ساله دوست داشتند عصا به دست بگیرند. برای زنها هم عمر دو قسمت می‌شد: سن ازدواج تا بیست و دو سالگی و سن دوشیزه ماندن ابدی (پیردختری) از بیست و دو سالگی. زنهای دیگر یعنی زنهای شوهردار، مادرها، بیوه زنها، مادربزرگها، همه کسانی بودند که انگار از نژادی متفاوت هستند، سن آنها را با سالهایی که زندگی کرده بودند، اندازه نمی گرفتند، بلکه سنجش آن از تعداد سال‌هایی بود که از عمرشان باقی مانده بود.
در عوض فلورنتینو آریثا با حملات موذیانه پیری، بی باکانه روبرو شده

صفحه 400 از 536