نام کتاب: عشق در زمان وبا
پرس و جو عادتش شده بود و آن قدر این کار را کرده بود که دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود. فلورنتینو آریثا هم آن داستان را درست به اندازه حرکت کشتی ها از بندر، شنیده بود. ساعت دو بعد از نیمه شب که به اندازه سه نفر کنیاک خورده بود، به خوبی واقف شده بود که در واقع او مردی نیست که آن زن در جستجویش بود و از آن مسئله هم بسیار احساس رضایت می کرد.
ولی آن مسئله تنها جریانی نبود که آن شب خاتمه یافت. دروغ خبیثانه بستری شدن فرمینا در بخش مسلولین که خواب را از او سلب کرده و به این نتیجه رسانده بود که او جاودانی نیست و هیچ بعید نیست حتی قبل از شوهرش بمیرد، به پایان رسیده بود. وقتی در خروجی سینما دید که چطور پایش لیز خورده، ناگهان دریافت آن کسی که قبل از دیگری جهان را ترک می کند ممکن است خودش باشد و نه شوهر فرمینا. این طور پیشگویی کرده بود. یک پیشگویی وحشتناک، چون از واقعیت ریشه گرفته بود. آن همه سال های صبر و شکیبایی را پشت سر گذاشته و در افق چیزی ندیده بود، بجز دریای بی انتهای امراضی خیالی، ادرارهای قطره قطره سحرهای بی خوابی و مرگهای روزانه به هنگام غروب. می دید که لحظه لحظه های روز که سابق بر آن طرفدارش بودند و برایش سوگند یاد کرده بودند، اکنون علیه او، سر بلند کرده اند. چند سال قبل، به ملاقاتی عاشقانه رفته بود و قلبش از ترس از سینه اش بیرون زده بود. دیده بود که کلون پشت در انداخته نشده است و لولاها هم روغن زده شده اند تا جیرجیر نکنند، با این حال او در لحظه آخر از رفتن منصرف شده بود. نمی خواست آبروی زنی محترم و شوهردار را ببرد. نمی خواست در بستر او بمیرد. نمیخواست زنی که روی کره زمین از همه بیشتر دوستش داشت، زنی که عشقش را از قرنی به قرن دیگر، بدون لحظه ای مکث،

صفحه 399 از 536