زن که برای او کنیاک می ریخت و پشتش به او بود جواب داد که اگر منظورش گربه است بهتر است نگران نشود و با خیال راحت بخوابد چون گربه ها هرگز کسی را به یاد نمی آورند.
هر دو نزدیک به هم روی نیمکت نشسته بودند، در باره خودشان صحبت می کردند، در باره زندگی خودشان قبل از ملاقات روی تراموای قاطرکش که خدا می دانست در چه زمانی بود. زندگی آنها در دو اتاق مجاور به هم سپری می شد و هرگز تا آن موقع حرفی بجز مسائل اداری به هم نزده بودند. همان طور که با هم حرف می زدند، فلورنتینو آریثا دست خود را روی ران او گذاشت. زن هم ممانعتی نکرد، فقط موقعی که دید دست او بیش از اندازه جلو می رود، دستش را گرفت، کف آن را بوسید و گفت: «مواظب رفتارت باش. از مدتها پیش درک کردهام که تو مودی نیستی که در جستجویش هستم.»
وقتی بسیار جوان بود، مردی بسیار نیرومند و ماهر که هرگز موفق نشد چهره اش را ببیند، ناگهان او را روی صخرهها زمین زده بود، لباسهایش را جر داده بود و با شهوت بسیار طعم عشق را به او چشانده بود. مدتی بعد مجروح بر روی صخرهها افتاده بود و دلش می خواست آن مرد تا ابد کنارش بماند. می خواست در آغوش او از عشق بمیرد. چهره او را ندیده بود، صدایش را هم نشنیده بود، ولی حاضر بود قسم بخورد که بین هزاران مرد می تواند او را بشناسد، از روی اندامش، سنگینی اش و مهارتش در عشقبازی. از آن به بعد به هر کسی که حاضر می شد درد دلش را گوش کند، می گفت: «اگر اتفاقا از مردی تنومند و درشت هیکل، همان که به یک دختر بی چاره سیاه پوست در خیابان مغروقین در تاریخ پانزده ماه اکتبر در حدود ساعت یازده و نیم شب تجاوز کرد، خبری به دست آوردید به او اطلاع دهید که در انتظارش هستم. نشانی مرا به او بدهید»
هر دو نزدیک به هم روی نیمکت نشسته بودند، در باره خودشان صحبت می کردند، در باره زندگی خودشان قبل از ملاقات روی تراموای قاطرکش که خدا می دانست در چه زمانی بود. زندگی آنها در دو اتاق مجاور به هم سپری می شد و هرگز تا آن موقع حرفی بجز مسائل اداری به هم نزده بودند. همان طور که با هم حرف می زدند، فلورنتینو آریثا دست خود را روی ران او گذاشت. زن هم ممانعتی نکرد، فقط موقعی که دید دست او بیش از اندازه جلو می رود، دستش را گرفت، کف آن را بوسید و گفت: «مواظب رفتارت باش. از مدتها پیش درک کردهام که تو مودی نیستی که در جستجویش هستم.»
وقتی بسیار جوان بود، مردی بسیار نیرومند و ماهر که هرگز موفق نشد چهره اش را ببیند، ناگهان او را روی صخرهها زمین زده بود، لباسهایش را جر داده بود و با شهوت بسیار طعم عشق را به او چشانده بود. مدتی بعد مجروح بر روی صخرهها افتاده بود و دلش می خواست آن مرد تا ابد کنارش بماند. می خواست در آغوش او از عشق بمیرد. چهره او را ندیده بود، صدایش را هم نشنیده بود، ولی حاضر بود قسم بخورد که بین هزاران مرد می تواند او را بشناسد، از روی اندامش، سنگینی اش و مهارتش در عشقبازی. از آن به بعد به هر کسی که حاضر می شد درد دلش را گوش کند، می گفت: «اگر اتفاقا از مردی تنومند و درشت هیکل، همان که به یک دختر بی چاره سیاه پوست در خیابان مغروقین در تاریخ پانزده ماه اکتبر در حدود ساعت یازده و نیم شب تجاوز کرد، خبری به دست آوردید به او اطلاع دهید که در انتظارش هستم. نشانی مرا به او بدهید»