نام کتاب: عشق در زمان وبا
مصممانه بود. بدون عجله همدیگر را دوست داشتند مثل عاشق و معشوقی پیر. زن داشت به نیک بختی کابیریا فکر می کرد و مرد هم غرق در بدبختی خود بود. در میدان گمرک صدای مردی که روی بالکن آواز می خواند، مانند زنجیری به هم پیوسته روی تمامی میدان منعکس بود: «وقتی از امواج سهمگین دریا میگذشتم.» در کوچه مقدسان سنگی در مقابل خانه او درست وقتی که باید خداحافظی می کرد، از او تقاضا کرد به داخل دعوتش کند تا استکانی کنیاک بنوشند. دومین مرتبه ای بود که چنان تقاضایی می کرد. اولین مرتبه ده سال قبل بود و زن به او گفته بود: «اگر در این ساعت پا به خانه من بگذاری، باید تا ابد همان جا بمانی به خانه اش پا نگذاشته بود؛ اما حالا به هر قیمتی حاضر بود به خانه او برود، حتی اگر بعد مجبور می شد زیر قول خود بزند. به هر حال لئونا کاسیانی از او دعوت کرد، البته بدون هیچ گونه قول و قراره
این گونه بود که خود را در پناه عشقی یافت که قبل از آن که روشن شود، خاموش شده بود. والدین زن مرده بودند، تنها برادرش به جزیره کوراسائو رفته و در آنجا ثروتی به هم زده بود. خودش به تنهایی در خانه اجدادی می زیست. سالها پیش وقتی فلورنتینو آریثا هنوز امید داشت او را معشوقه خود کند، اغلب روزهای یکشنبه با اجازه والدین او به دیدنش می رفت و گاه شبها تا دیروقت در آنجا می ماند و آن قدر به آن خانه آشنا بود که آنجا را مثل خانه خودش حساب می کرد. آن شب، بعد از سینما، حس کرد که اتاق پذیرایی با خاطراتش مطهر شده است. مبل ها در جاهای دیگری قرار داده شده بودند و روی دیوارها تابلوهای باسمه‌ای دیگری به چشم می خورد. فکر کرد که آن همه تغییر و تحول بدون شک به وجود آمده تا نشان دهد که او هرگز وجود نداشته است. گربه نیز او را نشناخت. متغیر از آن همه نسیان گفت: «دیگر کسی مرا به یاد ندارد.» ولی

صفحه 397 از 536