نام کتاب: عشق در زمان وبا
بود از زندگی تا پیری خود را در نظر مجسم کند. مردها در سن و سال خوونال اوربینو در آن شب سینما، در یک نوع جوانی پاییزی شکوفا می شدند. با اولین موهای سفید سر، باوقارتر به نظر می رسیدند. جالب تر و دلرباتر می شدند، به خصوص در چشم زنهای جوانتر. در همان حال همسرهای پژمرده آنها باید به بازویشان آویزان می شدند تا پایشان به سایه خودشان گیر نکند و زمین نخورند. به هر حال چند سال بعد همان همسران زیر بغل شوهران ناگهان پیر شده را می گرفتند و انگار نابینا باشند به هر طرف هدایت می کردند، در گوششان (برای این که به غرور مردانه شان توهینی نشده باشد) زمزمه می کردند که مواظب باشند چون پله ها سه تاست و نه دوتا. یا در وسط خیابان چاله آبی وجود دارد یا آن بسته ای که روی پیاده رو به چشم می خورد، بسته نیست بلکه جسد یک گداست. به هم کمک می کردند تا به آن طرف خیابان بروند، درست مثل این که دارند از آخرین مرحله رودخانه زندگی عبور می‌کنند. فلورنتینو آریثا بارها خود را در آن آینه دیده بود. از مرگ نمی ترسید، ترسش از آن سن حقیرکننده ای بود که باید روی آن به بازوی زنی تکیه داد. می دانست که با فرارسیدن چنان روزی، فقط در چنان روزی، باید امید به دست آوردن فرمینا داثا را به کلی از دل بیرون براند.
آن دیدار خواب را از چشمانش ربود. به جای آن که لئونا کاسانی را با کالسکه همراهی کند، او را پای پیاده از میان شهر قدیمی به خانه اش رساند. قدم هایشان روی سنگفرش مثل صدای نعل اسب طنین می افکند. از بالکن های باز صدای زمزمه‌ای به گوش می رسید، صدای مویه‌ای عاشقانه که از صدای اشباح هم بلندتر بود. فلورنتینو آریثا یک بار دیگر مجبور شد دندان روی جگر بگذارد و عشق ناکام خود به فرمینا داثا را برای لئونا کاسیانی فاش نکند. نزدیک به هم راه می رفتند، قدم هایشان

صفحه 396 از 536