نام کتاب: عشق در زمان وبا
هم مایل نبود بالاجبار می بایستی با هم احوالپرسی می کردند. خوونال اوربینو ابتدا با لئونا کاسیانی سلام و علیک کرد. آن زن را به خوبی می شناخت. بعد با لطف و مهربانی همیشگی خود با فلورنتینو آریثا دست داد. فرمینا داثا به هر دوی آنها مؤدبانه تبسم کرد. فقط مؤدبانه و بس. با این حال تبسم کسی بود که بارها آن دو نفر را دیده بود، می دانست چه کسی هستند و در نتیجه احتیاجی به معرفی نبود. لئونا کاسیانی نیز با آن طنازی دورگه خود جوابش را داد. فلورنتینو آریثا نمی دانست چه کند چون محو تماشای او بی حرکت در جای مانده بود.
به زن دیگری تبدیل شده بود. روی چهره اش کوچک ترین علامتی از آن مرض وحشتناک مد روز مشاهده نمی شد. نه آن مرض و نه هیچ مرض دیگری. اندامش چندان تغییری نکرده بود، گرچه واضح بود که دو سال اخیر مثل ده سال روی او اثر گذاشته است. موهای کوتاه خیلی به او می آمد، دو حلقه از آن را روی گونه هایش کشانده بود. ولی دیگر به رنگ عسل نبود. رنگ حلبی داشت. چشمان زیبایش که زمانی نیزه پرتاب می کردند، نیمی از درخشش خود را در پشت آن عینک مادربزرگانه از دست داده بودند. فلورنتینو آریثا دید که دست در زیر بغل شوهرش در میان جمعی که سینما را ترک می کرد، دور می شد. تعجب کرده بود که او چگونه در ملأعام با آن شال ارزان قیمت و آن دمپایی حاضر شده است، ولی آنچه بیش از همه دل او را سوزاند این بود که شوهرش مجبور شده بود زیر بغل او را بگیرد و کمکش کند. با این حال فرمینا بلندی پله ها را عوضی حساب کرد و کم مانده بود پایش به پله بگیرد و به زمین بخورد.
فلورنتینو آریثا آن قدم های لرزان را به خوبی می شناخت. در جوانی، در باغ ملی می‌نشست و خواندن شعر را نیمه کاره می‌گذاشت تا زوجهای پیری را تماشا کند که در عبور از خیابان به هم کمک می کردند. درس‌هایی

صفحه 395 از 536