بعدازظهر دوردست به اعماق قلب او فرو رفته بود. صدایی که همراه فروریختن برگ های زرد باغی متروک به او گفته بود: «حالا بهتر است از این جا بروید، خودم خبر می کنم که چه موقع برگردید.» می دانست که او پشت سرش نشسته است. در کنار شوهرش که از او جدانشدنی نبود. نفس گرم و مرتب او را حس می کرد، و عاشقانه هوایی را تنفس می کرد که با نفس او مطهر شده بود. برخلاف آنچه در آن ماه های اخیر تصور کرده بود او را با کرم هایی که در هنگام مرگ به جان او افتاده بودند، ندید. بار دیگر او را در سنین شاد و درخشان به خاطر آورد، با شکمی که با اولین فرزندش آماس کرده بود، در زیر آن لباده *الهه مینروا*. بدون آن که سر خود را به عقب برگرداند چنان او را در نظر مجسم کرده بود که انگار روبرویش نشسته است. داشت با خونسردی به وقایع فجیع تاریخی نگاه می کرد؛ اتفاقاتی که انگار داشتند از روی پرده بیرون می ریختند. مرد، غرق در عطر بادام هایی که از بنیان وجودش تراوش می کرد دلش می خواست بفهمد که عقیده او درباره زنهایی که در فیلمها عاشق می شوند چیست. آیا عشق آنها با عشق های واقعی یکسان است؟ کمی به پایان فیلم مانده، ناگهان با درخششی در قلب، متوجه شد که هرگز زمانی آن قدر طولانی را این چنین نزدیک به او نگذرانده است. نزدیک به کسی که آن طور عاشقش بود.
وقتی چراغها روشن شد، منتظر ماند تا بقیه بلند شوند. بعد با عجله بلند شد و همان طور که روی خود را به عقب برمی گرداند دگمه های جلیقه اش را بست، چون همیشه هنگام فیلم دیدن بازشان میکرد. آن چهار نفر چنان نزدیک به هم قرار گرفته بودند که حتی اگر یک نفر از آنها
وقتی چراغها روشن شد، منتظر ماند تا بقیه بلند شوند. بعد با عجله بلند شد و همان طور که روی خود را به عقب برمی گرداند دگمه های جلیقه اش را بست، چون همیشه هنگام فیلم دیدن بازشان میکرد. آن چهار نفر چنان نزدیک به هم قرار گرفته بودند که حتی اگر یک نفر از آنها
Minerva. الهه ای در افسانه خدایان یونانی. - م