میسر کرده بود. البته نه به آن آسانی که شوهرش خیال کرده بود. درست است که با رضایت خاطر همراه او به خانه باز می گشت، ولی به هر حال مصمم بود در سکوت کاری کند که شوهرش تقاص آن همه غم و رنج را پس بدهد؛ غم و رنجی که زندگی را بر او حرام کرده بود.
تقریبا دو سال از ناپدید شدن فرمینا داثا گذشته بود که یکی از آن مسائل محال پیش آمد. از آن مسائلی که ترانزیتو آریثا همیشه به آنها می گفت: «مزاح خداوند.» فلورنتینو آریثا شیفته سینما نشده بود. ولی لئونا کاسیانی او را به شب افتتاح فیلم *کابیریا* کشاند که می گفتند فیلمنامه اش را *گابریله دانونزیو*، شاعر و نویسنده ایتالیایی، نوشته است. حیاط روباز آقای گالیلئو دا کونته از مدعوینی سرشناس مملو بود. در آن سینمای روباز، بعضی شبها از تماشای ستارگان آسمان بیشتر لذت می بردی تا از عشق های صامت روی پرده. لئونا کاسیانی داستان فیلم را با هیجان هر چه تمام دنبال می کرد. فلورنتینو آریثا برعکس حوصله اش از فیلم سررفته بود و چرت می زد. انگار زنی فکر او را خوانده باشد، از پشت سر گفت: «خداوندا، این فیلم از یک مصیبت هم طولانی تر است.»
فقط همان را بر زبان راند. شاید از طنین صدای خود در تاریکی خجالت کشیده بود. در آن زمان هنوز در آن جا رسم نبود که به فیلم های صامت با نواختن پیانو روح ببخشند. در آن سکوت و تاریکی فقط صدای پروژکتور به گوش می رسید که به صدای ریزش باران می ماند. فلورنتینو آریثا فقط در موارد بسیار مشکل زندگی اش به یاد خداوند می افتاد، ولی آن مرتبه با تمام وجودش خداوند را شکر کرد. چون او حتی مدفون در زیر خاک هم بلافاصله آن صدا را می شناخت. آن صدای فلزی که از همان
تقریبا دو سال از ناپدید شدن فرمینا داثا گذشته بود که یکی از آن مسائل محال پیش آمد. از آن مسائلی که ترانزیتو آریثا همیشه به آنها می گفت: «مزاح خداوند.» فلورنتینو آریثا شیفته سینما نشده بود. ولی لئونا کاسیانی او را به شب افتتاح فیلم *کابیریا* کشاند که می گفتند فیلمنامه اش را *گابریله دانونزیو*، شاعر و نویسنده ایتالیایی، نوشته است. حیاط روباز آقای گالیلئو دا کونته از مدعوینی سرشناس مملو بود. در آن سینمای روباز، بعضی شبها از تماشای ستارگان آسمان بیشتر لذت می بردی تا از عشق های صامت روی پرده. لئونا کاسیانی داستان فیلم را با هیجان هر چه تمام دنبال می کرد. فلورنتینو آریثا برعکس حوصله اش از فیلم سررفته بود و چرت می زد. انگار زنی فکر او را خوانده باشد، از پشت سر گفت: «خداوندا، این فیلم از یک مصیبت هم طولانی تر است.»
فقط همان را بر زبان راند. شاید از طنین صدای خود در تاریکی خجالت کشیده بود. در آن زمان هنوز در آن جا رسم نبود که به فیلم های صامت با نواختن پیانو روح ببخشند. در آن سکوت و تاریکی فقط صدای پروژکتور به گوش می رسید که به صدای ریزش باران می ماند. فلورنتینو آریثا فقط در موارد بسیار مشکل زندگی اش به یاد خداوند می افتاد، ولی آن مرتبه با تمام وجودش خداوند را شکر کرد. چون او حتی مدفون در زیر خاک هم بلافاصله آن صدا را می شناخت. آن صدای فلزی که از همان
Cabria. فیلم صامت ایتالیایی ۱۹۱۴.<br />Gabriele D'annunzio