دکتر خوونال اوربینو پس از دریافت گزارشی از جانب اسقف ریو آچا، تصمیم گرفت به دنبال همسرش برود. گزارش چنین نتیجه گرفته بود که غیبت طولانی همسر او به خاطر این نبود که دیگر نمی خواست پیش او برگردد، بلکه صرفا به دلیل این بود که نمی خواست غرور خود را زیر پا بگذارد. در نتیجه او بدون اطلاع، پس از رد و بدل چند نامه با ئیلده یراندا به آنجا رفت. از طریق آن نامه ها به خوبی درک کرد که دلتنگی در دل همسرش جا عوض کرده است و حالا دلش برای خانه خودش تنگ شده است. فرمینا داثا ساعت یازده صبح در آشپزخانه دلمه بادمجان درست می کرد که یکمرتبه صدای جیغ طوطی ها و شیهه اسبها و شلیک توپها را شنید. بعد صدای گام هایی مصمم در ورودیه و صدای آن مرد: «بهتر است آدم خودش به موقع بیاید تا این که به انتظار دعوت بنشیند.»
زن داشت از خوشحالی دیوانه می شد، مهلت نکرد فکر کند، دستان خود را با عجله شست و زیرلب زمزمه کرد: «پروردگارا چقدر ممنونم. آه که تو چقدر مهربان هستی.» داشت فکر می کرد که به خاطر آن بادمجانهای لعنتی که ئیلده براندا هوس کرده بود، هنوز به حمام پا نگذاشته است. به او نگفته بود چه کسی برای ناهار می آید. حس میکرد که پیر و زشت شده است. چهره اش از آفتاب پوست انداخته است و شوهرش وقتی او را به آن ریخت و قیافه ببیند حتما پشیمان می شود که به دنبالش آمده است، دست هایش را روی پیش بندش خشک کرد، تا آنجا که مقدور بود دستی به سر و روی خود کشید و دست به دامن تکبری شد که مادرش از بدو تولد در وجودش جای داده بود. باید قلب سرکش و دیوانهاش را مهار میکرد. بعد سر خود را بالا گرفت و با قدمهایی که به قدمهای گوزن میماند به سوی شوهرش رفت. با نگاه درخشان و دماغی که آماده نبرد شده بود. راضی از سرنوشت خود که بازگشت به خانه را
زن داشت از خوشحالی دیوانه می شد، مهلت نکرد فکر کند، دستان خود را با عجله شست و زیرلب زمزمه کرد: «پروردگارا چقدر ممنونم. آه که تو چقدر مهربان هستی.» داشت فکر می کرد که به خاطر آن بادمجانهای لعنتی که ئیلده براندا هوس کرده بود، هنوز به حمام پا نگذاشته است. به او نگفته بود چه کسی برای ناهار می آید. حس میکرد که پیر و زشت شده است. چهره اش از آفتاب پوست انداخته است و شوهرش وقتی او را به آن ریخت و قیافه ببیند حتما پشیمان می شود که به دنبالش آمده است، دست هایش را روی پیش بندش خشک کرد، تا آنجا که مقدور بود دستی به سر و روی خود کشید و دست به دامن تکبری شد که مادرش از بدو تولد در وجودش جای داده بود. باید قلب سرکش و دیوانهاش را مهار میکرد. بعد سر خود را بالا گرفت و با قدمهایی که به قدمهای گوزن میماند به سوی شوهرش رفت. با نگاه درخشان و دماغی که آماده نبرد شده بود. راضی از سرنوشت خود که بازگشت به خانه را