نام کتاب: عشق در زمان وبا
بیرون راند. صدای نواختن آکوردئون را در راه‌های میانبر خود در فرار از یأس می‌شنید، صدای داد و فریاد بازی خروس جنگی را می شنید، همراه با صدای شلیک توپ که می‌توانست هم مال جنگ باشد و هم مال جشن و بعد وقتی بالاجبار باید از دهکده‌ای عبور می کرد، چهره خود را با شال می پوشاند تا آن جا را مثل زمان گذشته و مطابق میل خود به خاطر آورد.
یک شب پس از مدت ها حذر از گذشته، به مزرعه دختر دایی اش ئیلده براندا رسید. وقتی او را دید که جلوی در انتظارش را می کشد، کم مانده بود بی هوش نقش زمین شود. درست مثل این بود که دارد خودش را در آینه واقعیت می بیند. چاق و پیر شده بود، محاصره شده با بچه های شروری که از مردی نبودند که همچنان نومیدانه عاشقش بود؛ از شوهری بودند که از روی لج همسرش شده بود، یک نظامی بازنشسته که دیوانه وار عاشق او شده بود. ولی آن زن در درون آن جسم فرسوده اش، همچنان مثل سابق دست نخورده باقی مانده بود. فرمینا داثا پس از چند روز زندگی در مزرعه و یادآوری خاطرات خوش به حال اول برگشت، ولی فقط آنجا را ترک می کرد تا به مراسم نماز کلیسا برود؛ آن هم همراه نوه‎‌های دخترانی که زمانی شریک رازش بودند: پسرهای جوانی سوار بر اسبهایی اصیل و زیبا و دخترانی خوش پوش و خوشگل که روی ارابه های گاومیش تا رسیدن به کلیسا سرپا می ایستادند و آواز می‌‌خواندند؛ دخترانی که شبیه جوانی مادرهایشان بودند.
فقط سری به دهکده فلورس د ماریا زد که در سفر قبلی اش به آنجا نرفته بود و آن هم چون خیال می کرد که از آن جا خوشش نخواهد آمد ولی با دیدن آنجا خیلی هم خوشش آمد. اشکال او یا اشکال آن دهکده در این بود که دیگر قادر نبود آنجا را به صورت واقعی اش به یاد آورد، آن را به نحوی که در نظر مجسم کرده بود به خاطر سپرد.

صفحه 391 از 536