نام کتاب: عشق در زمان وبا
از دهان آن اجساد گداخته در آفتاب بیرون زده بود و در ضمن می دید که برخلاف اجساد آن سفر هوایی، در پی گردن علامتی از تیر خلاص ندارند.
افسر به او گفته بود: «همان طور که می بینید خداوند هم رفتار خود را بهتر میکند.»
فاصله سان خوان د لا سیناگا تا کارخانه قدیمی شکرسازی در سان پدرو آلخاندرینو فقط نه فرسنگ بود، ولی قطار زردرنگ یک روز تمام آن را طول می داد و آن هم به خاطر این که لکوموتیوران رفیق مسافرینی بود که اغلب سوار آن قطار می شدند و مدام از او تقاضا می کردند تا قطار را متوقف کند تا بتوانند کشاله‌ای بروند و در زمین‌های بازی گلف و در کشتزار موز قدم بزنند. مردها لخت و برهنه در رودهای بلورین و یخ آب تنی می‌کردند؛ رودهایی که از کوه سرچشمه می گرفتند. گرسنه که می‌شدند می‌رفتند تا پستان گاوهایی را که آزادانه در حال چرا کردن بودند، بدوشند. با رسیدن به مقصد، فرمینا داثا سخت به وحشت افتاده بود، فقط مهلت کرد تا درختان ابریشم باستانی را ستایش کند، جایی که آزادی بخش ننوی مرگ خود را آویزان کرده بود. به چشم خود دید همان طور که برایش تعریف کرده بودند، بستر مرگ او نه تنها برای مردی آنچنان با افتخار کوچک بود، بلکه یک بچه هفت ماهه هم در آن جا نمی‌گرفت. به هر حال، یک نفر که همراه آنها بود و ظاهرا از آن جریان اطلاع زیادی داشت، خاطرنشان کرد که به هر حال آن مسئله تختخواب چیزی است ساختگی و تقلبی، چون گذاشته بودند تا پدر وطن روی زمین جان بسپارد. فرمینا داثا از آنچه از آغاز سفر خود دیده و شنیده بود چنان غم زده شده بود که تا آخر سفر دیگر مایل نبود مثل قبل حسرت آن سفر را بخورد. حتی از دیدن دهات پرخاطره حذر کرد. یأس را از دل خود

صفحه 390 از 536