مادر خود او بلافاصله پس از ازدواج به بچه های خانواده های ثروتمند آموخته بود. میدان متروک را دید که بدون حتی یک درخت، سنگفرشش گداخته است. ردیف کالسکه ها با کروکهایی سوگوارانه و اسب هایی که سرپا چرت می زدند، قطار زرد رنگ سان پدرو آلخاندرینو و در کنار کلیسای جامع هم بزرگترین و زیباترین خانه را دید، با راهرویی از تاقهای سنگی که به رنگ سبز متمایل بود و در آن به ورودیه صومعه شباهت داشت، و پنجره اتاق خوابی که سالهای سال بعد، آلوارو در آن به دنیا آمده بود، موقعی که او دیگر چیزی را به خاطر نمی آورد. به عمه اسکولاستیکا فکر کرد که مدام در زمین و آسمان در جستجویش بود و با یاد آوردن او، یکمرتبه متوجه شد که دارد به فلورنتینو آریثا فکر می کند. با آن کت و شلوار رسمی، با آن کتاب شعر در زیر درختان بادام باغ ملی. به ندرت پیش می آمد تا آن مناظر را به خاطر آورد، درست مثل سال های بد دوران مدرسه. پس از مدتی گردش، موفق نشد خانه قدیمی خانوادگی را پیدا کند. چون در جایی که خیال می کرد باید وجود داشته باشد، یک خوکدانی دیده می شد. پیچید و به کوچه ای رسید که سراسرش فاحشه خانه بود و فاحشه های تمام جهان جلوی در خانهها در خواب بعدازظهر فرو رفته بودند، به امید این که شاید پستچی برایشان پیغامی همراه داشته باشد. نه، آنجا دیگر دهکده او نبود.
از ابتدای آن گردش، فرمینا داثا چهره خود را تا نیمه در زیر شال مخفی کرده بود، نه به خاطر این که در جایی که هیچ کس او را نمی شناخت کسی او را بشناسد، بلکه به خاطر منظره مرده هایی که در همه جا، از ایستگاه قطار تا قبرستان، افتاده بودند و زیر آفتاب باد می کردند. شهردار که داشت او را همراهی می کرد گفت: «به خاطر مرض وباست.» او خودش آن را می دانست چون کف سفیدرنگی را دیده بود که
از ابتدای آن گردش، فرمینا داثا چهره خود را تا نیمه در زیر شال مخفی کرده بود، نه به خاطر این که در جایی که هیچ کس او را نمی شناخت کسی او را بشناسد، بلکه به خاطر منظره مرده هایی که در همه جا، از ایستگاه قطار تا قبرستان، افتاده بودند و زیر آفتاب باد می کردند. شهردار که داشت او را همراهی می کرد گفت: «به خاطر مرض وباست.» او خودش آن را می دانست چون کف سفیدرنگی را دیده بود که