نام کتاب: عشق در زمان وبا
به هر حال چندی نگذشت که متوجه شد تصمیم سفر از روی خشم نبوده و صرفا از روی دلتنگی بوده است. بعد از ماه عسل چندین بار به اروپا برگشته بود و به رغم ده روز بر روی دریا بودن، همیشه از سفرهایش لذت برده بود. جهان را می شناخت و یاد گرفته بود طرز فکر و زندگی اش را تغییر بدهد، ولی دیگر هرگز به سان خوآن دلا سیناگا نرفته بود، مگر همان پرواز کوتاه در کشتی هوایی. رفتن به استان دختردایی‌اش ئیلده براندا، هر چند دیر، ولی به منزله نجات بود. به خاطر شکست زندگی زناشویی نبود که به آن سفر رفته بود، از خیلی وقت پیش به آن فکر میکرد. می‌خواست بار دیگر علایق نوجوانی را به دست آورد و بدبختی هایش را فراموش کند.
وقتی همراه دختر تعمیدی اش در سان خوآن دلا سیناگا از کشتی پیاده شد، به خاطراتش رجوع کرد و آن شهر را با تمام تغییر و تحولات، شناخت. شهردار که در ضمن بزرگ ترین مقام ارتشی را هم بر عهده داشت، از ورود او مطلع شد و او را سوار بر کالسکه رسمی به قطاری رساند که به دهکده سان پدرو آلخاندرینو می رفت. می‌خواست به آنجا برود تا چیزی را که برایش تعریف کرده بودند، به چشم خود ببیند، می خواست ببیند که تختخوابی که *آزادی بخش* در آن مرده بود، واقعا به اندازه تخت یک بچه است.
دهکده بزرگ خود را در رخوت ساعت دو بعدازظهر دید. خیابان ها را دید که به ساحل دریا شباهت داشتند با برکه‌هایی پوشیده از خزه. قصرهای پرتغالی ها را دید که علامت خانوادگیشان روی در به چشم می خورد و پنجره ها که تماما کرکره های برنزی داشتند. قصرهایی که از تالارهای تاریکشان صدای مشق پیانویی غم انگیز به گوش می رسید که
منظور سیمون بولیوار است. - م.

صفحه 388 از 536