نام کتاب: عشق در زمان وبا
«اگر می رفتی و در بازار برای کسانی که مارها را به رقص در می آورند تعریف می‌کردی، بهتر بود.»
دیگر تحمل نداشت. مطمئن بود که آبرویش جلوی همه رفته است و حتی خیلی قبل از آنکه شوهرش اعترافش را به پایان رسانده باشد نامش سر زبان ها افتاده است. احساس حقارت خیلی بیشتر از شرم و غیظ آن خیانت زجرش میداد. تازه بدتر از همه، خیانت به او به خاطر یک زن کاکاسیاه. گرچه شوهرش تصحیح کرده و گفته بود: «دورگه.» ولی در آن لحظه هر حرفی بی فایده بود. دیگر حرفی نداشت. فقط گفت: «کاکاسیاه یا دورگه فرقی ندارد، به هر حال اندامشان یک شکل است. تازه حالا دارم درک می کنم. آن بو، بوی یک کاکاسیاه بود.»
تمام آن وقایع روز دوشنبه رخ داد و روز جمعه، ساعت هفت شب، فرمینا داثا سوار کشتی کوچکی شد که مقصدش سان خوآن دِلا سیناگا بود. فقط با یک صندوق و همراه دختر تعمیدی اش. صورتش را با شال پوشانده بود تا کسی که از او سؤالی بکند و نه از شوهرش. دکتر خوونال اوربینو برای بدرقه او به بندر نرفت. با هم توافق کرده بودند. پس از سه روز مشورت تصمیم گرفته بودند که او به مزرعه دختردایی خود ئیلده براندا سانچز در دهکده فلورس د ماریا برود. در آنجا می توانست به دل راحت در باره تصمیم نهایی خود فکر کند. فرزندانش بدون آن که دلیل واقعی سفر را بدانند، با آن موافق بودند؛ سفری بود که صلاح می دانستند و بارها به تأخیر افتاده بود. دکتر خوونال اوربینو ترتیب همه چیز را به نحو احسن داد تا کسی نتواند حرفی بزند. چنان خوب موفق شد که حتی فلورنتینو آریثا نیز به رغم توانایی هایش نتوانست غیبت او را توجیه کند. شوهر مطمئن بود که تا خشم همسرش فرو بنشیند به خانه باز خواهد گشت. زن نیز وقتی آنجا را ترک می کرد، اطمینان داشت که غیظش هرگز فرو نخواهد نشست.

صفحه 387 از 536