ضربه حسادت از ته قلبش جدا شده و به سطح آمده بود. در یک لحظه پیر شده بود. شوهرش وحشتزده از آن همه چین و چروک ناگهانی، از آن لبهای رنگ پریده و از آن گیسوان نقره ای، فقط موفق شد به او بگوید که بهتر است بخوابد. کمی از ساعت دو نیمه شب گذشته بود. زن وقتی حرف زد دیگر در لحن صدایش غیظی وجود نداشت، لحنی بود نسبتا شیرین. بدون این که نگاهش کند، گفت: «حق مسلم من است که بدانم او چه کسی است.»
آن وقت همه چیز را برایش تعریف کرد. حس میکرد وزنه ای را که مثل کره زمین روی قلبش سنگینی کرده بود به زمین می گذارد. تصور می کرد که همسرش به تمام جریان آگاه است و فقط منتظر است او همه چیز را جزء به جزء تأیید کند. ولی طبعا چنان نبود، همان طور که حرف می زد، همسرش بار دیگر گریه را سر داد. دیگر مثل گربه قبلی هق هق محجوبانهای نبود، دانه های اشک شورمزه از روی گونه هایش پایین می ریخت، به پیراهن خوابش فرو می رفت، بدنش را می سوزاند و زندگی اش را به آتش می کشاند؛ آن هم به خاطر این که شوهرش برخلاف انتظارش رفتار کرده بود. مثل مردهای دیگر با سوگند به جان خود همه چیز را انکار نکرده بود، از آن تهمت رنجیده خاطر نشده و فحش را به جان آن اجتماع مادر به خطا نکشیده بود؛ اجتماعی که به سادگی ناموس مردم را زیر پا می گذارد و آلوده می سازد. حتی در مقابل مدارک خیانت بی تفاوت مانده بود. بعد، وقتی گفت که آن روز بعدازظهر برای اعتراف به نزد کشیش رفته است، زن حس کرد که از زور غیظ کور می شود. از زمان مدرسه معتقد شده بود که مردها و زنهایی که با کلیسا ارتباط دارند، اعمالشان در مسیر الهی نیست. زندگیشان پیش از این بسیار هماهنگ بود و حال می دید که شوهرش به آن کشیش اجازه داده است تا به محدوده ای وارد شود که فقط متعلق به او و شوهرش بود. نه، این دیگر زیاده روی بود.
آن وقت همه چیز را برایش تعریف کرد. حس میکرد وزنه ای را که مثل کره زمین روی قلبش سنگینی کرده بود به زمین می گذارد. تصور می کرد که همسرش به تمام جریان آگاه است و فقط منتظر است او همه چیز را جزء به جزء تأیید کند. ولی طبعا چنان نبود، همان طور که حرف می زد، همسرش بار دیگر گریه را سر داد. دیگر مثل گربه قبلی هق هق محجوبانهای نبود، دانه های اشک شورمزه از روی گونه هایش پایین می ریخت، به پیراهن خوابش فرو می رفت، بدنش را می سوزاند و زندگی اش را به آتش می کشاند؛ آن هم به خاطر این که شوهرش برخلاف انتظارش رفتار کرده بود. مثل مردهای دیگر با سوگند به جان خود همه چیز را انکار نکرده بود، از آن تهمت رنجیده خاطر نشده و فحش را به جان آن اجتماع مادر به خطا نکشیده بود؛ اجتماعی که به سادگی ناموس مردم را زیر پا می گذارد و آلوده می سازد. حتی در مقابل مدارک خیانت بی تفاوت مانده بود. بعد، وقتی گفت که آن روز بعدازظهر برای اعتراف به نزد کشیش رفته است، زن حس کرد که از زور غیظ کور می شود. از زمان مدرسه معتقد شده بود که مردها و زنهایی که با کلیسا ارتباط دارند، اعمالشان در مسیر الهی نیست. زندگیشان پیش از این بسیار هماهنگ بود و حال می دید که شوهرش به آن کشیش اجازه داده است تا به محدوده ای وارد شود که فقط متعلق به او و شوهرش بود. نه، این دیگر زیاده روی بود.