مژه هم نزد، فقط گفت: «بهترین کار است، در این صورت خیال هر دوی ما راحت میشود.»
چند سال قبل از آن هم در بحران مرضی خطرناک، به مرگ خود اشاره ای کرده بود و زن هم درست همین جواب را داده بود. دکتر اوربینو جوابش را به حساب سنگدلی طبیعی زنها گذاشته بود که از تصدق سر آن کره زمین به دور خورشید می چرخید. در آن زمان نمی دانست که همسرش همیشه به غیظ پناه میبرد تا متوجه ترسش نشوند و در آن جریان، ترس او از همیشه شدیدتر بود؛ ترس از دست دادن او
ولی آن شب، درست برعکس، با تمام قلب آرزوی مرگ شوهرش را کرده بود و مرد نیز از آن همه صداقت سخت به وحشت افتاده بود. بعد دید که در تاریکی گریه میکند و سر خود را در نازبالش فرو کرده تا صدایش به گوش او نرسد. گیج شده بود چون میدانست که همسرش به سادگی گریه نمی کند، نه برای دردی جسمانی و نه به خاطر غصهای معنوی. او فقط به خاطر غیظ گریه می کرد، آن هم اگر خودش مقصر بود. آن وقت هر چه بیشتر اشک می ریخت، غیظش شدیدتر می شد، چون نمیتوانست خودش را به خاطر ضعف اشک ریختن ببخشد. شوهرش هم برای تسلی دادن او کاری نکرد. می دانست هرگونه تسکین مثل تسکین دادن ببری است که نیزهای به بدنش فرو رفته است. حتی جرئت نکرد به او بگوید که دلیل پریشان حالی او در بعدازظهر همان روز تمام شده و حتی خاطره اش هم تا ابد محو گردیده است.
برای چند دقیقه خستگی بر او غلبه کرد. وقتی بیدار شد دید همسرش چراغ کوچک را روشن کرده است. چشمانش باز بود، ولی دیگر گریه نمی کرد. در زمان کوتاهی که او به خواب رفته بود قطعا مسئله ای برایش پیش آمده بود. آنچه طی آن همه سال در وجودش رسوب کرده بود با
چند سال قبل از آن هم در بحران مرضی خطرناک، به مرگ خود اشاره ای کرده بود و زن هم درست همین جواب را داده بود. دکتر اوربینو جوابش را به حساب سنگدلی طبیعی زنها گذاشته بود که از تصدق سر آن کره زمین به دور خورشید می چرخید. در آن زمان نمی دانست که همسرش همیشه به غیظ پناه میبرد تا متوجه ترسش نشوند و در آن جریان، ترس او از همیشه شدیدتر بود؛ ترس از دست دادن او
ولی آن شب، درست برعکس، با تمام قلب آرزوی مرگ شوهرش را کرده بود و مرد نیز از آن همه صداقت سخت به وحشت افتاده بود. بعد دید که در تاریکی گریه میکند و سر خود را در نازبالش فرو کرده تا صدایش به گوش او نرسد. گیج شده بود چون میدانست که همسرش به سادگی گریه نمی کند، نه برای دردی جسمانی و نه به خاطر غصهای معنوی. او فقط به خاطر غیظ گریه می کرد، آن هم اگر خودش مقصر بود. آن وقت هر چه بیشتر اشک می ریخت، غیظش شدیدتر می شد، چون نمیتوانست خودش را به خاطر ضعف اشک ریختن ببخشد. شوهرش هم برای تسلی دادن او کاری نکرد. می دانست هرگونه تسکین مثل تسکین دادن ببری است که نیزهای به بدنش فرو رفته است. حتی جرئت نکرد به او بگوید که دلیل پریشان حالی او در بعدازظهر همان روز تمام شده و حتی خاطره اش هم تا ابد محو گردیده است.
برای چند دقیقه خستگی بر او غلبه کرد. وقتی بیدار شد دید همسرش چراغ کوچک را روشن کرده است. چشمانش باز بود، ولی دیگر گریه نمی کرد. در زمان کوتاهی که او به خواب رفته بود قطعا مسئله ای برایش پیش آمده بود. آنچه طی آن همه سال در وجودش رسوب کرده بود با