نام کتاب: عشق در زمان وبا
دیگری که در اوج عشق به او وعده داده بود، همه یکمرتبه تا ابد محو شدند. آخرین چیزی که دوشیزه لینچ از جانب او دریافت کرد یک نیم تاج زمرد بود که کالسکه چی بدون کلمه ای حرف به دستش رساند. بدون هیچگونه پیغام، بدون هیچ گونه یادداشت، در داخل جعبه ای که در کاغذ مخصوص داروخانه پیچیده شده بود. به این شکل کالسکه چی هم خیال می کرد که جعبه، محتوی دارویی فوری است. دیگر تا آخر عمر او را ندید، حتی بر حسب اتفاق. فقط خداوند می دانست که آن تصمیم قهرمانانه برای او به چه قیمتی تمام شده بود و چگونه در حمام را به روی خود بسته بود تا زار بزند. ساعت پنج بعداز ظهر به جای آن که به نزد او برود، به نزد کشیش رفت تا اعتراف کند و روز یکشنبه بعد نیز در مراسم غسل تعمید شرکت کرد، با قلبی شکسته و وجدانی آسوده.
همان شبی که از عشق صرف نظر کرد، وقتی لخت می شد تا به بستر برود، دعاهای تلخ صبح های بی خواب خود را برای فرمینا داثا تکرار کرد. آن تیر کشیدن ناگهانی قلب و بغض و میل به گریه در غروب. علایم عشقی پنهانی را همانند بدبختی های پیری برای همسرش تعریف کرد. باید دل خود را برای یک نفر خالی می کرد تا نمیرد. باید واقعیت را تعریف می کرد و به این شکل در بین عشقی خانوادگی، تسکین یافت. همسرش به دقت به حرف‌هایش گوش داد، اما نه نگاهش کرد و نه حرفی بر زبان آورد. لباس‌هایی را که او از تن در می آورد، جمع می کرد، در بغل می گرفت و بو می‌کشید. دیگر خشمگین به نظر نمی رسید، لباس ها را در دست مچاله می کرد و در سبد رخت چرک می انداخت. دیگر لباس ها بو نمی دادند. فردا هم روز دیگری بود، قبل از آن که در مقابل نمازخانه کوچک اتاق خواب زانو بزند و دعا بخواند، شوهرش داستان خود را با آه غم انگیز که از روی صداقت بود خاتمه داد و گفت: «به نظرم دارم می میرم.» زن حتی

صفحه 384 از 536