نام کتاب: عشق در زمان وبا
می کرد، گردش خون را در شریان هایش حس می کرد. گاه مثل یک ماهی که برای تنفس هوا نداشته باشد، از خواب میپرید و می دید که قلبش از آب پر شده است. حس می کرد که در تپش آن، ضربه ای کم است، مثل موقعی که در مدرسه رژه می رفتند. بعد ضربه دیگری کم می شد و بعد آخر سر تپش قلبش روال عادی به خود می گرفت، چون به هر حال خدا بزرگ است. ولی به جای آنکه متوسل به معالجاتی تلقینی بشود که به مریض های خود تجویز می کرد، می دید که خودش دارد از ترس می‌میرد. به این مسئله اطمینان کامل داشت، چون حتی در پنجاه و هشت سالگی به تنها چیزی که در زندگی احتیاج داشت، یک نفر بود که حرفش را بفهمد. آنچنان بود که به فرمینا داثا روی آورد. موجودی که در این دنیا از همه بیشتر دوستش داشت و او نیز همین طور. موجودی که وجدانا با او آشتی کرده بود.
این جریان بعد از موقعی پیش آمد که همسرش مطالعه بعدازظهری او را قطع کرده و از او خواسته بود تا به صورتش نگاه کند. از همان موقع متوجه شده بود که آن دایره جهنمی از هم پاره شده است. خودش هم نمی فهمید چگونه رازش فاش شده است با این حال به نظرش غیرممکن می رسید که فرمینا داثا آن را صرفا بر حسب اتفاق کشف کرده باشد. به هر حال آن شهر از خیلی وقت پیش، شهری نبود که بتواند رازی را در دل نگاه دارد. کمی پس از به کار گذاشتن اولین تلفن ها در خانه ها چندین و چند زندگی زناشویی که بسیار خوب به نظر می رسیدند با تلفن هایی ناشناس به هم خورده بود و چندین خانواده که سخت از این مسئله وحشت کرده بودند دیگر حاضر نبودند در خانه تلفن داشته باشند و تا سالیان سال آن را رد کرده بودند.
دکتر اوربینو به خوبی می دانست که همسرش زنی است بسیار باوقار

صفحه 382 از 536